ورود عارفان، فیلسوفان و دانشمندان به ایران و برخورد برادران با آنها (طنز)

در گمرک بازرگان صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک  میریزند.. یک ‏هیات ویژه از طرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏ ….

مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.‏
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام ” قانون” نوشتم و کتابی به نام  “شفا” و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب ” قانون” شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتابها را آوردام که ‏تورقی بکنید…

‏( ابن سینا یک ساک کتاب میدهد.)‏

مامور مربوطه (کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی ‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می ‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب ” قانون” در باب پزشکی است، کتاب “شفا” در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم میکنی؟ فکر ‏کردی ما اوشکولیم؟ ‏
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟ ‏
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی ‏نوشتی؟ ‏
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی……‏
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمیدانم چیست و در کدام رشته از علوم است…..‏
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته “سیاسه البدن و فضائل ‏الشراب”، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمیخوایم، برو همون جایی که بودی…..‏

‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش میکشد، دور ‏میشود. آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می‏شود و می رود.)‏
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عربها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک میزد، نفوذی عربهاست.‏

مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟

زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم….‏
مامور مربوطه بلند میشود و او را بغل میکند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این میگن دانشمند.  البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان….‏
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟ ‏
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است….‏
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند….‏
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز… بفرمائید….‏
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور ‏مربوطه موبایل سردار رادان را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، … نه، نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش ‏سنگینه….‏

مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.‏

مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.‏
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم…‏
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار ‏کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم….‏
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن ‏آدم معروف به رودکی….‏
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون ‏وحدت نبود.‏
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود….‏
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت ‏بوده، حالا دوباره شدین رودکی… حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان ‏عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می‏کنم.‏
مامور مربوطه: جرم دیگه هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟‏
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم. ‏
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، ‏دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده…..‏
رودکی در حالی که زیر لب ” بوی جوی مولیان” را می خواند می رود.‏
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، ‏عجب رکبی خوردیم.‏

مامور مربوطه: نفر بعدی

نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏

مامور مربوطه (بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد…. ‏ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.‏
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام….‏
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون ‏نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر…..‏
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می‏کنین؟ ‏
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.‏
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی میکنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم….‏
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جازده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏

مامور مربوطه: نفر بعدی

عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم.‏

مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، ‏برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری….‏
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم…..‏
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/  تو غره بدان ‏مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی ‏مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.‏

‏(خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک ‏نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)‏

مامور مربوطه: نفر بعدی

ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.‏
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم…‏
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی ‏وزیر فرهنگ بودم…..‏
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود ‏اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار….‏
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی
بودی و شهید ‏شدی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟‏
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر ‏هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن ‏پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با ‏استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.‏
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم….‏
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه ‏چشمهامو میبندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.‏

مامور مربوطه: نفر بعدی ‏

عطار وارد می شود: من عطار هستم

مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما ‏عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس بری اون در گمرک.‏
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.(خودش را جمع و جور ‏می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین ‏هنرمند بزرگی….‏
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.‏
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این ‏علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ‏ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها ‏سری.‏
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.‏
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب ‘تذکره الاولیاء’ و بسیاری کتب دیگر….‏
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه.  البته من نخوندمش، ‏راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و …….‏
مامور مربوطه (با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و ‏خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.‏
مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و ‏تهران درگیری راه انداختند و علیه آقا حرف زدند.‏

‏(عطار را بازداشت می کنند و می برند.)‏

ادامه داستان: ‏

جناب ریاست محترم جمهوری!‏
براساس بررسی های به عمل آمده تعدادی از باصطلاح نخبگان ‏و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس ‏اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ارشاد شدند. اسامی افراد ‏ارشاد شده به شرح زیر است:‏
شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک ‏لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.‏

شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می رسید از ‏کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله دار و ‏منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.‏

شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که ‏متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.‏

شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ ‏و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده ‏است.‏

شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه‏های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم ‏نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند ‏متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده ‏است. ‏

شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن و اهانت به خدا و ‏پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخی موارد دیگر بود که به ‏نظر می رسد فرد مذکور مهدورالدم است، بفرمائید ترتیبش را بدهند.‏

شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک ‏و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.‏

سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی ‏مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت ‏کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.‏

همچنین ۳۲۷ تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و ‏مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند

سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان

ارسال دیدگاه