کارگران
کودکان
زنان هنر
و ادبیات
لطیفه
تصاویر
کامپیوتر
سایت های دیگر
اخبار روز از پیک ایران
خلاصه اخبار رادیو فردا
خارجی
آرشیو
صفحه
نخست
______________________________________________________________
سیامک غفاری- ونکوور
طلوع در غروب
براي آيدا سرکيسيان که
نميدانم با غروب آفتاب
زندگي اش
چگونه سر ميکند
وقتي که آخ ميشکند در گلويت
تمام اشکهاي فروخورده
جهان
دريا ميشود در چشمهاي
بي پناهت
و بلور اشک
ديوار ميکشد ميان نگاهت
با اشيا.
× × ×
وقتي که آخ ميشکند در گلويت
سمفوني بي کسي ي چشمهايت
چهار فصل تنهايي نگاهت
را مينوازند
و دستهاي کوچکت حائل
ميشوند
بين نگاه تو با خاطره
لرزش لبهاي بيگناه او.
× × ×
وقتي که آخ ميشکند در
گلويت
پنجره از آفتاب تهي
ميشود
و ماه دق ميکند پشت ديوار
شب
و ياس پير خانه ات با
ترنم باران
عطر صداي مهربان او را گريه
ميکند
در خلوت باغچه اي که
دوست ميداشت.
× × ×
وقتي که آخ ميشکند در
گلويت
سنگيني شب را به دوش
ميکشي يکه و تنها
و بالهاي زخمي ات را درهم
ميکشي
تا به کنج تابناک
آرزوهاي نگرانش پناه ببري
و گونه هاي خيس ات را
به دست باد بسپاري
تا تنهايي ات تکميل شود
. . .
------------------------
برگرفته از شهروند شماره 925 جمعه 10 مهر 1383
------------------------
دیگر اشعار سیامک غفاری را در
اینجا مشاهده کنید