|
|
______________________________________________________________
2008-02-11
پشت سر پی, چه می گردی با قلبی فرو ریخته در سحرگاهی ناکام
که چراغ به دست
شب را پرسه می زنی در شهرهای سبز بی رونق
حالا که آمدی از در
از آن روزنه خوب تماشا کن
اتفاق درست پشت ثانیه ها کمین کرده است
تا پا پس بکشی؛ پایان خط فرا می رسد
و برف بیداد می کند بر سر و روی درخت
بیدار شو
بیدار شو
روزگار بی شکوه زنگ ناقوس رسوائی خداست، در شتاب فرو ریختن لبخند
و گناه تفاله ناباور خدا مستی است که پرتاب می شود بر سر و روی ما
سیامک غفاری.... تابستان 2006 مونترال
--------------------------------------------------
حضور مبهم مرگ بود پدر
که انگار این همه سال مثل مار از نردبان انتظار بالا آمد
تا سنگی به سمت صدای تو پرتاب کند
از شهر حادثه
دو چشم اشکبار نصیب تو شد
شبهای دلهره نصیب من
سال از پس سال گذشت
و هنوز کلام ات درگوشم جاریست
گفتی خدا جادوگریست با دهان بلعنده
که سکوت را به شیطان حقنه کرد
تا انسان را بی اراده به نیش خویش بیاویزد... همچون عروسکی بی حافظه
پس جان به در بر
پیش از آنکه ابله ای دیگر با کتاب آسمانی اش تیغ بر پاشنه آشیل ام بگذارد
حضور وحشت مرگ است پدر
فاصله بین دو در با شهری پر از خنجر
فاصله بین دویدن و اضطراب دیدن تا بریدن عصب
فاصله بین ویراژ پر هیاهوی سقوط تا دره آخرین نفس
فاصله بین معابر ساکت بی عابر تا انتهای تاریک قفس
فاصله بین استفراغ آیه های آسمانی تا بلوغ زیبای شش جهت
فاصله بین مردگان هنوز زنده تا آخرین زندگان همیشه مرده
و شهر همچنان می چرخد بی حافظه
دور مدار بویناک متعال خدا
دور حضور وحشت مرگ
سیامک غفاری ... پاییز 2006
----------------------------------
دیگر اشعار سیامک غفاری را در اینجا مشاهده کنید