کارگران
کودکان
زنان هنر
و ادبیات
لطیفه
تصاویر
کامپیوتر
سایت های دیگر
کلیپ و صدا
مکانی برای احزاب
اخبار روز از پیک ایران
اخبار سایت بی
طرف
اخبار رادیو فردا
خارجی
آرشیو
صفحه نخست
______________________________________________________________
2008-04-02
شعر او و شعر من
او شعری نوشت
که دیوارها از وزن آن به رقص در آمدند
کوهها نعره کشیدند
دختران عاشق شدند
و پسران نوجوان عربده کشیدند
و امواج سرگردان با آرامشی چنان به ساحل خوردند که
ساحلها
هر گز آبستن حوادث نشدند
و دختران آبستن
افسانههای عاشقانه را دوباره به دنیا آوردند
و
پسران نو نهال هرگز دست به شمشیر نبردند
و لبانشان هرگز بر لبان همسران فرعون جا نگرفت
و برای رفتن بهشت هزار تکه نشدند
و خدایانی آفریدند که خونی نمیطلبیدند برای بقای خود
و پیامبرانی مبعوث کردند که
چشمهایشان دریایی بود که جز عاشقان
که جز خدایان عاشق
که جز برهنگان
در آن راه نداشتند
و
او
چنان شعری نوشت
که کویرها هرگز تشنهای بخود ندیدند
و در آپارتمانهای آسمان دریده هرگز کسی بی نام و نشان نمرد
و آهن ها هرگز در همراهی انگشتان
دل شب را ندریدند و
خواب کودکان را بر هم نزدند
مادران هرگز به انتظار کودکانشان در آغوش شب
خون نباریدند
و چشمهای مادرها
در بی نهایت سالهایشان
هرگز مزار فرزندانشان
هرگز فرزندان به خون آغشته
هرگز عروسان حجله ندیده ندیدند
کسی نمی دانست که نام زندان در کجا زاده شده بود
و مردان سالخورده اسم نوه هایشان را
زندان گذاشته بودند
و طناب دار حتی در کتابها نماند
و کلمه اعدام را دیگر کسی نشنید
کسی نام گناه را به خاطر نمی آورد
دیگر کسی به بی گناهی
به پاک دامنی
خود را مزین نمی کرد
و من
شعری نوشتم
که دیوارها از بی وزنی آن چنان لرزیدند
که کوهها نعره کشیدند
و دختران جوان از عشق بیزار شدند
و نالههای حزین پسران نوجوان
امواج سرگردان را چنان آشفته کردند که
ساحلها در زیر شلاق امواج ایمان آوردند
و دختران آبستن
روایت تیر و تفنگ و طناب دار را به دنیا آوردند
و فرعونها و سلاطین و خدایان به دنیا آمدند
و پسران نو نهال با شمشیرها بازی می کردند
و برای رسیدن به بهشت
هزار پاره می شدند
و برای خدایان
قلبهای خود را که دیگر نمیطپید می بردند
و پیامبرانشان را هرگز رودررو ندیدند
در چشم هایشان جز دریای خون
که خدایان خشمگین در آن شنا می کردند
رنگ دیگری هم بود
که کسی آنرا نمی دید
و
من
چنان شعری نوشتم
که دریاها کویر به دنیا می آوردند
و در آپارتمانهای در زمین فرو رفته کسی نامی از دیگری نمی برد
و آهنها در همراهی انگشتان
در تاریکی چنان آواز می خواندند و کوچهها و خیابان ها را می دریدند
که کودکان
خواب را فراموش کردند و هرگز پدران خود را ندیدند
مادران دامن های خود را بر زانوان خسته خود کشیده
و به عروس هایی چشم دوخته بودند
که هرگز به حجله نرفتند
کسی نامی از آزادی نمی برد
و مردان سالخورده از آزادی زندانها
سخن می گفتند و پسران سرکش را
بر سر طناب دار به خنده میانداختند
کسی به آنسوی دیوارها
کسی به آواز پرندهها
کسی به آرامش ساحلها
باور نداشت
امید گناهکار شد و عاشق طناب دار
و
من شعری سرودم
که در زیر زجه کاغذ
وزنی گرفت و گفت
او سرزمینی دارد
و من آواز کدام خاکم؟
من سالهای سال است که آبستن امیدی هستم
من سالهای سال است که آبستن آغاز هستم
من سالهای سال است که آبستن خاکی هست
دیاکو
2007-08-13
-------------------------------------------------------
جهت مشاهده دیگر سروده های دیاکو اینجا کلیک کنید