|
|
______________________________________________________________
2009-05-21
شعر خاوران:

تقدیم بهیاران آرمیده درخاوران که خفاشان جیرهخوار با ماشین های سنگین تن نازنینشان را زیر خروارها خاک و گل و لای و سنگ زیرو رو کردن تا به خیال خود آثار جنایت، شقاوت و وحشیگری خود را از ذهنها فراموش کنند و آن را بهفضای سبز تبدیل نمایند.
خاوران
هر شب خلوتی دارم با تو
تا بتوانم
عقده هایم را فریاد کنم
شب های دلهره ام را
با اشک هایت سحرمی کنم
و هر دم که چشمانم را می گشایم
تو را روبروی خود می بینم
وصبح
با
تو زیباست
وتو را چون باغ گل شادمانی
روئیت می کنم
و تصویری از آزادی و رهایی
بر گستره ی این جهان متعفن را می بینم.
بدان زمان
کهسکوتی شوم و سرد
آسمان ترا در بر گرفتهبود!
بدان زمان
کهچهار ستون تنت را
با خشم و نفرت
بیرحمانه زیرو رو می کردند
تا مشت هایت
را
در خاک خستهپنهان کنند
تو را چون عشق در سرکردم!
و تو را چون شعر از بر کردم!
حال و آیندهام
بهتو پیوند خورد
و حیاتم به حیات تو
واینچنین است که زندگانی ام
مرهون حضور توست
با کدامین واژه توصیفت کنم
که کلامم بزرگی ات را در خور نیست
هر چند که نگاههای انتظارم
در سوز سرمای بهمن یخ بسته است
آهخاوران
ما دريا نبودیم
دريا نيستیم
مردایبم
يعني بودیم
قبل از اينكه آفتاب آسمان تو بر ما بتابد!
آهخاوران
گویند:
زوال آینه در خاموشی ست!
و
زوال عشق در فراموشی!
چه سر خوشند مردمی
که فراموش می کنند
و آنطراف تر در روبرویت
با اناالله راجعون خواندن دعا خوان مزد بگیر
تبسم حقارت
برمردگان خاک می فروشند
و خود را به کوری و کری و بیخبری می زنند.
و
آنطرف تر
گرگان گرسنه
چشمانشان از تماشای تو سیر نمی شود!
و دندانهای خونین و ننگینشان
را بر بدنت فرو می برند.
این خاک چیست
که
پر از ترس است؟
پر از هزاران فریاد.
م شکیب
استکهلم 21-05-2009
Shakib_ML@yahoo.com