|
|
______________________________________________________________
2009-10-13
من را سرزمینی نیست
ای سایههای شب
مخلوقها
چراغهای کاشته شده
در چهارراههایی که به مرگ منتهی می شوند
امشب قصهای دارم
امشب مه را برای در هم شکستن نور فراخواندهاند
آبادی را به ویرانی سپردهاند
من در سکوت
در همراهی سیاهی
در تنگنای هراس
از وحشت آمدن پاهایی که حتی تاریکی از آنها در هراسند
در زیر چادری از مه
که آبادی از آن به وحشت افتاده است
قصهای می خوانم
قصه مه و آبادی
قصهیی که زادگاه آن
چهار راهی بود که
که هرگز نخوابید
و من که قصه خوانم صدایم را
کلمات غمگینم را
از وحشت گامهای که بر سنگفرش خیابانها
نشانههای مرگ می کارند
در دلم چنان کاشتهم که هرگز
سبز نمیشوند
هرگز عصیان نمیشوند
ای سایههای شب
من را در آغوش بگیرید
من هرگز لبانم را به قصه باز نمی کنم
من را ایمانی نیست
به من خدایی معرفی کنید که
نور را به شب تا مهتابش کند
مه را به آبادی تا مهابادش کند
خاکی را به من تا کردستانش کند
صبری را به مادرم تا آرامش کند
من را ایمانی نیست
من را خدایی نیست
من را سرزمینی نیست
من را قصهای نیست
دیاکۆ
2009-08-12