به سایت لَج‌وَرخوش آمدید

LAJVAR

 

 

کارگران کودکان زنان هنر و ادبیات خارجی بهداشت و درمان لطیفه تصاویر کامپیوتر کلیپ و صدا سایت های دیگر خانه احزاب اخبار پیک ایران سایت بی طرف اخبار رادیو فردا آرشیو صفحه نخست
اسامی قربانیان کشتار  زندانیان سیاسی در سال 67

 ______________________________________________________________

2008-07-19

 

شعری از آقای رضا مرزبان

اگرچه بیست سال از عمر این شعر ناب می­گذرد (1)، اما به "برکت" جان­سختی ِ بیماری­ها و معضلات لاعلاج درون جریانات روشنفکری  چپ، این "شعر ِ با مضمون" و با هدف و بُرّا هنوز تازه و زبان­حال چپ و جریانات روشنفکری پریشان­احوال ماست. ای­کاش نهیب این فرزانۀ گران­قدر، - ولو اندکی – ما را به­خود آورد!  

س.م.

 

پیام به خویشتن

آن شنیدستی که در ایران­زمین از موج خون

خاک­ها رنگین شدست و آب­ها گلگون شدست؟

از مُغُل اندیشگان ِ شرع انور سال­هاست

خلق را موها سپید و جامه­ها اِکسون (2) شدست

گشته ایران سربه سر زندان و آنگه روز و شب

جاری از اطراف زندان نهرهای خون شدست

کُشتگانِ بی­گنه یک­سر نیَِند از یک قماش

هر یکی در مُلتقایی شیخ را مظنون شدست

جرم در "جمهوری اسلامی" ایران­زمین

ذات اندیشه­ست و دانش­-این دگر قانون شدست

جز فقیه و شیخ در ایران ندارد نایبی

تا که سلطان خلایق، خالق بی­چون شدست

کافرانند اهل ایران جمله – الاّ آن کسانک

وِرد شیخ افسارشان گشته­ست و "زین" زافسون شدست

کافران را کُشت باید بهر ِ تسخیر بهشت

خون کافر ریختن در شرع­شان مأذون شدست

راست گوید رُأیت "الله" و آن شمشیر کج:

ای مسلمانان! مسلمانی نظام خون شدست

ابتدائی­تر حکومت در جوامع بود، دین

بختِ ما بین! کاین نظام کهنه، نو اکنون شدست

هست عصیان خلایق بهر نفی شیخ و شاه

از چه این قانون دوران، نزد ما وارون شدست

مذهب، افیونِ جماعت بود در تاریخ و حال

نوشدارو، زخم دین را، باده و افیون شدست

*                    *                    *

ای تو، روشنفکر آن شهر و دیار! آگاه باش

نیست دیّاری در آن سامان که نه مجنون شدست

قابض ِ زیر ِ زمین یا غاصبِ روی ِ زمین

تا یکی گشته­ست، کار مُلک ناهمگون شدست

گر تو نشنیدستی، اکنون بشنو و اندیشه کن

کاین فجایع از چه پیدا گشت و ایران چون شدست

خلوتی کن با خود ای دانایِ نیک و بد- به صدق

تا گشایی آن گِره، کاین عقدۀ مکنون شدست

خویش را بنگر چو بینی شیخ را بر تخت ظلم

شیخ را منگر- که استبداد او قانون شدست

سنگ بر خود زن، چه اندازی به دنبال حریف

او، تویی – در اوج قدرت، کاین چنین ملعون شدست

تو تن ِ تنها، به­غربت دم ز ِ فرعونی زنی

حق بده، گر او به­قدرت تالیِ هارون شدست

قصّه کوته، ما هزاران مردم آواره را

مرگِ آزادی در ایران شعر بی مضمون شدست

تو، در این­جا دم ز ِ آزادی زنی، در لاکِ خویش

خلقی آن­جا زیر ِ آوار ستم مدفون شدست

تک­صدایی گشته­یی گُم کشته در توفان هول

وان صدا خود محو در غوغایِ پیرامون شدست

تک­صدایی منفرد – گیرم خروشِ آذرخش-

گر نگردد هم­صدا با جمع، ناموزون شدست

از چه چون مردان بابل، شد زبان­هامان جدا؟

هم­زبانانیم آخر – برج اگر وارون شدست!

ما ز ِ یک فرهنگ و یک خاکیم و از یک ریشه­ایم

هم­نوایی­ها چرا ما را ز ِ سر بیرون شدست؟

هر "سه تن"­ در گوشه­یی سرگرم پندار خودیم

نام­ها از آرمان خلق­مان مشحون شدست

وین "سه تن"­ها برنمی­تابیم هم را لحظه­یی

گرچه وحدت با اساس ایده­مان معجون شدست

نه همین تنها، که دائم از تنش وز انشعاب

جمع کوچک­مان به تفریق ِ نویی مقرون شدست

تک­رَوی هم از تعصب­های حزبی پس نماند

یک تنِ تنها بسی بینی که افلاتون شدست

وای اگر ما داعیان را بخت کردی یاوری

بود ایران نابسامان­تر از آن کاکنون شدست

درد نسل ماست این، وز انقلاب اجتماع

کاین "خود" نااجتماعی، جمله را کانون شدست

کس نیندیشد به آن­چه بر سر ِ ایران گذشت

هر کس اندیشد که او، خود اصلِ "اُرگانون" شدست

بستۀ بندِ تعصب، عاشق فکر خودست

نیست مُخبر از برون، او در درون مفتون شدست

"خُرده فرهنگ" و تعصب، توأمانِ یک "زه"­اند

ای تو روشنفکر مردم، حال دیگرگون شدست

هان بیاموز، آن­چه دیروز از زمان ناموختی

این گناهِ تُست بار ِ گردنِ گردون شدست

هان! تو مسئولی، پذیرا شو گناهِ خویش را

کز تو مردم در گذشته، بارها مغبون شدست

هم­نوا شو با خلایق، موج شو، آهنگ باش

تک صداها کازمودی، جمله بی­مضمون شدست

گر تو نتوانی بدان وحدت که می­دانی، رسید

رشتۀ کار از کَفَت، بار دگر بیرون شدست

 

جمعه 2 دیماه 1367 – 23 دسامبر 1988

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

 

(1) – این شعر هم­زمان با "چکامۀ خشم و خون" (به مناسبت قتل عام زندانیان سیاسی) ، که قبلاً در "روشنگری" منتشر شده است، سروده شده.

(2) – اِکسون: جامۀ سیاه قیمتی، پارچۀ دیبای سیاه (فرهنگ معین)