|
|
______________________________________________________________
2009-06-21
پرده
افتاد
پرده افتاد
صحنه
خاموش
آسمان
و زمین
مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها
چون مه و دود
رفته
بر
باد
مانده
در پرده
گوش
رقص
خاموش
فریاد
پرده افتاد
صحنه
خاموش
وز شگفتی این
رنگ و نیرنگ
خنده
یخ بسته
بر لب
گریه
خشکیده
در چشم
پرده
افتاد
صحنه
خاموش
و
آن
نمایش
که
همچون
فریبنده خوابی شگفت
دل
از من همی
برد پایان گرفت
و
من
که بازیگر مات
این صحنه بودم
چو
مرد فسون
گشته خواب بند
که
چشم از
شکست فسون برگشاید
به جای
تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را
بخت آن داده اند
که
چون من
تماشاگر
بازی
خویش باشد ؟
وز
این گونه
چون من
تراشد
فریب
دل
خویشتن را
که
آخر رگ جان
خراشد ؟
بلی پرده افتاد
و پایان گرفت
فسونکاری این
شب بی درنگ
و
من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این
خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت
دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه
این سرگذشت ؟
هـ . ا
.
سایه