|
|
______________________________________________________________
2008-07-22
فرزند کار، ای کارگر!
فرزاد جاسمی
عدل و مساوات ار طلب داری گشا بازوی خويش
از دين فروشان جز ضرر نايد به بار ای کارگر
تو آفتاب خاوری فرزند کار ای کارگر
پر رونق از رنجت جهان چرخ بر مدار ای کارگر
آبادی گيتی ز تو با کار تو گردون به پا
آسايش مردم ز تو خود بی قرار ای کارگر
يک قرص نان جو به لب با خون و با چرکت عجين
مستثمران در نعمت اند بی رنج و کار ای کارگر
گنجت به يغما می برند در دست غيرت سرنوشت
بيدادگر بر گرده ات باشد سوار ای کارگر
فصل شتا و برف دی در زير بوران و تگرگ
خز بر تن و در جای گرم سرمايه دار ای کارگر
طفلت مريض و همسرت از سوز تب لرزد چو بيد
ويرانه سقف و ديو مرگ در انتتظار ای کارگر
دام فريبی بيش نيست از آسمان ها معجزه
غمخوار و يارت نيست جز بازوی کار ای کارگر
عدل و مساوات ار طلب داری گشا بازوی خويش
از دين فروشان جز ضرر نايد به بار ای کارگر
نانت خورند و دام ها تا برده ای باشی اسير
از دام اين نامردمان گيتی رهان ای کارگر
نظم کهن کن زير و رو کاخ ستم ويرانه کن
از ظلمت شب روزنی سوی بهار ای کارگر
بگسل ز دست و پای خود زنجير استثمار ديو
خواهد که زر باشد و يا پروردگار ای کارگر
بازوی همت برگشا خورشيد عالم سوز شو
گيتی ز تاريکی رهان فرزند کار ای کارگر
***
بيست و نهم تيرماه هشتاد و هفت