|
|
______________________________________________________________
2009-07-04
فریاد ِ سبز
تقدیم به:
مردمی که سیاه میپوشند
و
فردا را سبز میخوانند.
شعری از : مهدی معتمدی مهر
غروب
به آرامي با رود يكي ميشود.
حسي منقبض
در چشمهاي كوچك ِگنجشكها ميلرزد
زمين
خيس ِ بارانيست كه هم در اين لحظه ميبارد
و كودكي
چنگانداخته به ريشههاي نازک ِاطلسيها
با چشماني نيمه باز
براي هميشه مرده است.
یاوران ِ وحشت و تاريكي
پيش ميآيند.
آنان، تنها به سروشي كه از مسلسلهايشان نازل ميشود
مومناند
و به حراست ِ از خاطرههايي دلگير
حتا
سايههاشان را هم فراموش ميكنند
تكبير جماعت!
بيا به دامنهي كوه برويم
آنجا
شايد از صداي هماهنگ و مهيب ِ پوتينها
اماني باشد
شايد هم بتوانيم
بيترس ِ از تكفير و هاويه
به موسيقي ِ يكنواخت و كامل ِ كبوترهاي چاهي
گوش كنيم
باتومهاي پلاستيكي غوغا ميكنند
سكوت، جماعت!
پاسبانان ِ وحشت و تاريكي
زبان ِ مادريشان را
با لهجهاي از دشنام و دشنه به كار ميگيرند
كلمات
اما همچنان، بياعتنا به قانون ِ بيقوارهي يكي شدنها
شعر ميشوند.
و پاسداران
- به دشمني همقسم –
ماهيها را به رگبار ميبندند.
تلي از جنازه رها بر خاك
تلي از جنازه آرميده بر رود
دريغ، جماعت!
............................
ياران ِ وحشت و تاريكي را
از هراس ِ ورشكستن باورهايشان
رغبتي به آزادي نيست
كه در سور ِ بوسه و زندگي
آنان را تحمل اين همه شادي نيست.
كودك
چنگانداخته به ريشههاي نازك ِ اطلسيها
با چشماني نيمه باز
تصوير ناتمام را جاودانه ميكند.
لبخند، جماعت!
---------------------------------