|
|
______________________________________________________________
2009-02-25
امروز
امروز چون غریبه ای
بدنبال نشانی باغ وحش شهری بزرگ بودم.
به آدمها نگاه می کردم
به چهره های آغشته به تقویم های بی اعتبار
به چهره های آغشته به یادداشتهای روزانه در سطل آشغال.
امروز
مثل هر غریبه تازه واردی فهمیدم
که این شهر دو باغ وحش دارد
پیر مردی با دستانش اشاره کرد:
نزدیکترین باغ وحش کنار مسجد واقع شده
دیگری خیلی دور است.
شاید مرگ تو کافی است
تا دور از سکوت بی خیال نوشتن
در پاره های سرطان احساسات ویسکی درمانی شوم
از خط کشیهای خیابان می گذری و
روی سرعت خاطره ها می روی
من در بلندی ساختمانها کوچکترین
اما سنگین تر از آنها قدم می زنم
و روی شالوده ای متحرک
با زلزله ها می خندم
دستانت را بسوی من دراز نکن
من تنها قدم می زنم
افشین بابازاده