به سایت لج ور خوش آمدید

LAJVAR

 

کارگران    کودکان     زنان    هنر و ادبیات     لطیفه    تصاویر     کامپیوتر     سایت های دیگر

اخبار روز از پیک ایران     خلاصه اخبار رادیو فردا    خارجی     آرشیو      صفحه نخست

 ______________________________________________________________

زائو

عباس موذن

 

ga_moazzen@yahoo.com

 

در آن صبحی كه بيدار شده بود دنيا شكل ديگری به چشمش آمد. همه چيز به طور معجزه آسايی مبهم به نظرش می رسيد. گوريل شده بود! سبيل هايش پر پشت و كلفت، روی سينه اش موی زيادی بيرون زده بود. استخوان های جمجمه و دست هايش قوی تر به نظرش  رسيد. در اين بين يك حس غريب هم بود؛ احساسی تازه كه درونش ورجه وورجه می كرد. برعكس ظاهر مردانه اش روحش لطيف تر گشته بود. نمی خواست سر كارش برود. دوست داشت در منزل باشد تا آن كه بيرون از خانه سگ دو بزند و آخر سر ميترا سركوفتش بزند كه:« زنها، اين بيچاره گان ضعيف نگه داشته شده، هميشه در طول و عرض تاريخ، تحت سلطه ی مردان استثمار شده اند.»

خوب كه به پايين تنه اش نگاه كرده بود، گفته بود:« اين تكه گوشت آويزان و بی رمقی كه در وسط  دو رانم روييده، چقدر بيهوده و اضافی ست. لااقل طبيعت می توانست بدن آدميزاد را مانند كيسه ای زيپ دار درست كند تا زمانی كه گرسنه و يا تشنه می شود ديگر نيازی به جويدن و  سپس مستراح رفتن نداشته باشد. به صورت آماده، غذا را در كيسه ای نايلنی بگذارد و پس از چند ساعت تفاله های آن ها را بيرون كشيده و در سطل آشغال به ريزد.»

  نتيجه آن شده بود كه  حوصله اش از مرد بودن به هم بخورد. از موجودی به نام زن، ديگر مثل گذشته خوشش نيايد. با خودش گفته بود:« مگر دختران استخوان تركيده، بايد برای گرمی بدن مردان آنان را دوست داشته باشند. اين نقص و ايرادی ست در آدمی اگر به خاطر يك لحظه هوسی شهواني، دختر و پسری عاشق يك ديگر بشوند. دوست داشتن امری مقدس و پاك است نه فقط پايين تنه و دنيوي.»       

 مستقيم سر يخچال رفت، گلوی شيشه را گرفت، درش را كه كند شير را در خندق بلا  فرو ريخت. سعی كرد يك ضرب آن را بنوشد اما نتوانست. از زمانی كه بچه در شكمش تكان خورده بود ديگر نمی توانست يك نفس چيزی بنوشد. وقتی كه احساس خنكی كرد دستی بر شكمش كشيده و رو به آيينه سبيلش را نگاهی كرده بود. تا  لبهايش پايين آمده بود و آن ها را می پوشاند. بايستی مرتبشان می كرد. قيچی را برداشت. اولين بُرش كوتاهی از سبيلش كرده بود كه چيزی درونش را چنگ انداخت. اوق زد و روده هايش فشره شد. آخرين مهره ی ستون فقراتش به سنگينی زد كه خود را به دستشويی رساند. استفراغی خشك بود. بالا نياورد.

معده اش پيچيد و نيروی حجم داری از روده هايش  به طرف دهانش زبانه كشيد.  كَژ و مَژ كنان خود را به كاناپه رساند. وقتی كه نشست سرش گيج رفت و چشمانش امواج سياهی را ديد كه فشرده تر می شد. مجبور شد سر پا بايستد.  نفسش كه آرام گرفت به شكمش نگاهی كرد و گفت:

 

- عزيزم، تو بايد بياي. بايستی به دنيا پا بزاری  تا ببين كه فقط مردها می تونن بچه ای بزان كه تا حالا هيچ زنی نزائيده. نوزادی كه مثل هيچكس نيست!

 

 انديشيد كه هر لحظه ممكن است درد زايمان امانش ندهد. البته درد، به تعريفی كه ديگران داشتند نبود. نوعی از نيازی بود كه با آن می توانست محبت ديگران به خودش جلب كند. شايد نتيجه ی كمبود انديشه هايی بود كه نتوانسته بود راه حلی برای آن ها پيدا كند.

 به ساعت نگاه كرد. زمانش رسيده بود تا همسرش را خوشحال كند. هنوز نيم ساعتی فرصت داشت تا ريشش را بتراشد. می دانست كه ميترا از ريش خوشش نمی آيد. به او گفته بود:

 

- دوست دارم هر روز صبح  پيش از آنكه خونه رو ترك كنم، صورتت را تيغ انداخته باشي. می خوام هميشه از پوست سفت صورتت بوی خمير ريش به دماغم بخوره.

 

ساعتی پيش از آنكه ميترا از خواب بيدار شود او بلند شد. ريشش را  ژيلت كشيده  با حوله خشك كرد. صبحانه را آماده كرد و سفره انداخته بود كه دوباره به اتاق خواب بازگشته و ميترا را با يك بوسه از خواب خوش بيدار كرده بود. ميترا غلتی زده بود. دستش را بر صورت مرتضی كشيد و با دست ديگرش به گردن او آويزان شده بود. دماغش را آهسته بر سبيل گندمين همسرش حركت داده  و با هم از تخت پايين آمده بودند.

 

ميترا تكه ای از نان را بريد و آماده اش می كرد تا پنير را  لقمه كند كه مرتضی ليوان بلور را تا نيمه پر از چای كرد و گفت:

 

- عزيزم، می خوام يه خبر خوش به ت به دم!

 

- چه خبري؟

 

- بزار اول چايی رو واسه ات شيرينش كنم.

 

- خودم اين كار رو می كنم تو بگو.

 

اما مرتضی شكر را در ليوان چای ريخته بود و آن را هم می زد كه گفت:

 

- می دونی من حامله ام.

 

ميترا، سرفه اش گرفت و سرخ شد. دست و پايش را كه گم كرد و حالش دوباره سر جا آمده بود، با خوش حالی بلند شده و گوشش را بر شكم مرتضی چسبانده بود كه مرتضی از ته دل خنديده وگفته بود:

 

- اهوووووو، حالا چه وقت اين كاره، تازه ديروز از دكتر جواب بيبی چِك را گرفتم. هنوز چند ماهی مونده تا بتونی صداش رو بشنوي.

 

- ديگه اجازه نمی دم  كار سنگينی انجام به دي، سعی می كنم كمتر تنهات بزارم. اگه خواستی چيز سنگينی از زمين بلند كنی به خودم بگو. الهی قربونت بشم شوهر خوبم. فدات شم، ثابت كردی كه چقدر مردي. خدايا شكرت.

 

از شادی ميترا، مرتضی بيشتر خوشحال شد. غروری مردانه او را دربر گرفته بود. بلخره توانسته بود زنش را صاحب بچه كند. گفت:

 

- به خاطر تو دوست دارم اولين بچه مون دختر باشه.

 

- نيازی نيس فكرت  به اين چيزا مشغول بشه. دختر و پسر فرقی نداره. مهم اينه كه سالم باشه. هرچی كه از شكم تو بيرون بياد واسه م مقدس و عزيزه.

 

پرده را كنار كشيد و از پنجره به خيابان نگاه كرده بود. رنگ آفتاب مثل هميشه نبود به خردلی می زد. حرارتی از خودش نداشت. هر چه كه بود انرژيی سابق نبود. خورشيد نورش را به نسبت حركاتی كه مردم از خود بروز می دادند تغيير شكل می داد. اصلن شكلی نداشت. خورشيدی نبود. نور به شكلی ديگر به نظرش می رسيد. تنها به اندازه ی ديدن چيزی كه نياز داشت می توانست ببيند. آن طرف تر ديگر تاريك بود. ضرورتی احساس نمی كرد تا بيشتر از نياز روزانه اش تصويری ببيند. راستی يادم رفت بگويم ضرورت، احساس بود. كافی بود تنها احساس تشنگی كند يا آنكه فكر كند كه بايد حامله شود. درآن زمان بود كه باردار می شد.      

ميترا كه آمد، مرتضی به پيشوازش تا دم در رفته بود. او را دربغل گرفت و گفت:

 

- سونوگرافی رفته بودم.

 

- خب

 

- حدس بزن.

 

كيفش را روی مبل انداخت و مانتويش را از تنش بيرون آورد، گفت:

 

- نكنه دختره!

 

- درست حدس زدي، دختره.

 

مرتضی را در بغل كشيد. او را از زمين بلند كرد و قبل از آنكه به زمين بگذارد، گفت: « مثل پرِ كاه شده ای حتی سبك تر از زمانی كه فكر می كردی مرد خونه ايي.»

 

مرتضی لبخندی با عشوه كرده بود و گفته بود:« طبيعيه كه وقتی كه مردها حامله بشن سبك تر می شن مگه اين رو نمی دونستي؟»

 

ميترا البته تعجب نكرده بود و فقط  گفته بود:

 

- متشكرم.

 

 

مهر ماه ٨٣

بازگشت به صفحه قبل