|
|
______________________________________________________________
2009-03-30
به بهانهي هر روز مرگي و هنوز سكوت
یاسر عزیزی
زندانهاي اين
سرزمين نوروز را حتا، بر آزادي ميزبان ميشود و
باور را بر بيبهانهگي
نهاده است.
مرگ در آن بيغولهي رسوا چون نه چندان دور، عادت
ميشود و همين روزها نيز...
.

اينجا شايد زندان؛
"قلب سالم را زالو تجويز ميكنند
تا سرخوش و دلشاد
همچون قناري مستي
به شيرينترين ترانهي جانت نغمه سر دهي
تا آستان مرگ.
كه ميداني، امنيت بلال شيرين دانهايست
كه در قفس به نسيم ميرسد.
تا استوار پاسدارخانه
برگ امان در كفت نهد
و قوطي مسكنها را در جيب روپوشت.
يكي صبح، يكي شب
با عشق"*
باري اما؛
"شب ِ خسته از پناه شمشادها ميگذرد
و در آشپزخانه هم اكنون
دستيار جراح
براي صبحانهي سرپزشك
شاعري گردن كش را عريان مي كند".
تا شايد ضحاك را بدين خجستگي كامشاد كند.
صدايي هول انگيز از تكيه اي:
"كسي را اعتراضي هست؟"
كسي اما نيست تا اعتراضى!
سكوتي،..... لحظهاي...... و آنسويتر؛
"در نعشكشي كه به گورستان ميرود
مردگان رسمي هنوز
تقلايي دارند
و نبضها و زبانها را هنوز از تب ِخشم
تقلايي هست."
و مي دانم اما:
"يوغ ورزا بر گردنمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گردههامان نشستند"
هم از اين؛
"عريان بر ميز عمل چار بندم
بايد نعرهاي بركشم
شرف كيهانم آخر"
و "طليعهي آفتاب" شايد!
آري؛ "تقدير بهانهي تسليم كمهمتان است"
چندان كه سود بي حاصليست زندگي، هنگام كه بر چنين مردني قمارش كرده باشي.
اينجا منم بر آستانِ در ايستاده، با مردمي كه همه مي دانند:
"يوغ ورزا بر گردنمان نهادهاند
گاوآهن بر ما بستهاند
بر گردههامان نشستهاند
و گورستاني چندان بيمرز شيار كردهاند
كه بازماندگان را هنوز از چشم
خونآبه روان است".
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*همهي شعرهاي مشخص شده از دفتر "مدايح بي صلهي" زنده ياد (احمد شاملو) ست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: وبلاگ دیگر این پنجره بگشای