|
|
______________________________________________________________
2009-02-13
فراموش شده گان
روشنگری:
گزارش زير به نقل از روزنامه خراسان مورخ 24 بهمن گزارشی
خواندنی است. از آن گزارش هايی که ای بسا ناخواسته, نقاب از چهره رياکاران مدعی
تامين "عدالت" و "مهرورزی" برمی دارد و تصويری از زندگی دوزخی "کارگران سرگذر" اين
فراموش شده گان بی حقوق به دست می دهد:
کارگران سرگذر؛ غريبه هايی با حقوق فراموش شده
اعضای يک طبقه اجتماعی را در نظر بگيريد که به هيچ جا تعلق ندارند.
"خراسان" :اعضای يک طبقه اجتماعی را در نظر بگيريد که به هيچ جا تعلق ندارند. نمی
دانند کيستند و چگونه زندگی می کنند! اصلا نمی دانند که آيا در اين کلان شهر حق و
حقوقی هم دارند يا نه؟! برايشان هيچ اهميتی ندارد قطار شهری راه بيفتد يا نيفتد؛
برايشان چه فرقی دارد که سهام عدالت را به چه گروه هايی می دهند چون آن ها اصلا در
اين طرح ها به حساب نمی آيند! برای گرفتن حقوق خود به هيچ کارت اعتباری و دسته چکی
نياز ندارند چون اگر هم پولی بگيرند همان روز خرج می شود و باز فردا روز از نو و
روزی از نو! از خيابان و انبوه خودروها تنها ياد گرفته اند اگر خودرويی توقف کرد،
دورش حلقه بزنند و سعی کنند به هر ضرب و زوری شده سوار شوند، حالا در اين ميان اگر
کفش بغلی شان لگد شود مهم نيست، چون پای او سال هاست لگد می شود! کارگر سرگذر يا
کارگر روزمزد اصطلاحی است که قديمی ترها را به ياد دهه های ابتدايی قرن حاضر می
اندازد. با اين حال امروز برای همه شناخته شده است. برای آشنايی کامل با اين اصطلاح
کافی است خودروی خود را در ميدان
۱۵
خرداد يا فردوسی و سه راه آب و برق يا تقاطع گازشرقی يا چند نقطه ديگر از شهر که
محل تجمع اين قشر است، متوقف کنيد تا معنی کارگر سرگذر را به مفهوم واقعی درک کنيد.
انسان هايی که گرمای شديد آفتاب يا سرمای استخوان سوز هيچ يک بهانه ای بر نيامدنشان
به سرگذر نيست. شهروندانی که اگر مشهدی هم نباشند خشکسالی های مداوم و از رونق
افتادن کشاورزی و دام پروری آن ها را ناگزير به مهاجرت به اين شهر و تلاش برای کسب
لقمه ای نان حلال کرده است. لقمه ای نان که ممکن است روزها و هفته ها برايشان ناياب
باشد. نوشتن اين گزارش به سبب موضوعش بسيار آسان می نمايد چون کافی است فقط با يکی
از همين کارگران سرگذر صحبت کنی و همه صحبت هايش را بدون هيچ کم و کاستی بنويسی تا
گزارشی شود به بلندای انتظار اين کارگران برای دو سه روز کار در طول يک ماه.
دريغ از لباس نو
در ميان همه کارگرانی که در اطراف ميدان
۱۵
خرداد منتظر ايستاده اند و با توقف هر خودرو دورش حلقه می زنند، کارگرجوان به سبب
تعداد بالايشان بيشتر به چشم می آيند. ,رحمان, يکی از همين جوان هاست. او به
"خراسان" می گويد: از يکی از روستاهای اطراف مشهد آمده ام و قبلا به همراه پدرم دام
داری می کردم، اما به دنبال خشکسالی های پشت سر هم و گرانی خوراک دام مجبور شديم
تعداد زيادی از گوسفندهای خود را بفروشيم تا بتوانيم آذوقه بقيه دامها را تامين
کنيم. او اضافه می کند: چند سالی می شود لباس نو را به تن خواهر و برادرهايم نديده
ام و هر بار هم که به روستا برمی گردم در اين حسرت بيش از پيش گرفتار می شوم برای
همين چند ماهی می شود که قيد ديدن پدر و مادر و خواهر و برادرم را زده ام. کارگران
ديگر وقتی می بينند ,رحمان, با من حرف می زند، به گمان اين که من به دنبال کارگر
آمده ام، دورم را احاطه می کنند. اما به زودی درمی يابند که او در حال بازگو کردن
گلايه های خود است و آن ها هم لب به سخن می گشايند. جوان ديگری از آن ميان می گويد:
از سر صبح، در اين ميدان کارگران بيکار جمع می شوند. او که خود را ,هوشنگ, معرفی می
کند، می افزايد: با آمدن هر پيمانکار هر کس سرعت عملش بيشتر باشد حتما آن روز کار
گيرش می آيد ولی گاهی اوقات هم بايد برای کسب درآمدی ناچيز چندين متر را پشت ماشين
پيمانکارها بدويم. جوان ديگری نيز به خبرنگار ما می گويد: يافتن کار بستگی به ميزان
التماس ها و زرنگی هر کس دارد و اگر نتوانی خودت را به صاحب کار بقبولاني، آن روز
بايد سر گرسنه زمين بگذاری و شرمنده خانواده چشم انتظارت باشی. ,مصطفی رشيدی, می
افزايد: هر ماه بيش از سه روز سر کار نمی رويم، اصلا کار نيست و در اين شرايط حتی
کرايه خانه و پول آب و برق و گاز را هم ندارم که بدهم چه برسد به خرج زن و بچه ام.
از او می پرسم چند سال دارد. بی اختيار سرش را پايين می اندازد و می گويد: چه
اهميتی دارد که من چند سال دارم. دختر سه ساله ام اصلا رنگ لباس نو را نديده، همسرم
مجبور است در يک اتاق
۱۲
متری با من بسازد، مکثی می کند و ادامه می دهد: می دانيد چند وقت است رنگ گوشت را
نديده ايم؟! ,قاسم اسديان, هم يکی ديگر از همان جوان های سرگذر است. او به خراسان
می گويد: اصلا کار نيست.
۷
صبح تا
۷
شب و گاهی اوقات حتی تا
۱۰
شب اينجا می ايستيم به انتظار يک کارفرما؛ اما آن ها بيشتر سراغ کارگران افغانی می
روند، چرا که آن ها نه بيمه می خواهند و نه سهام عدالت، تازه دستمزد کمتری هم طلب
می کنند. او اضافه می کند: سر هر کاری می روی کارگران همه افغانی هستند، شهرداري،
آب و فاضلاب، اداره برق، گاز، قطارشهری و... از کارگر افغانی استفاده می کنند.
انگار نه انگار ما اهل همين آب و خاک هستيم.
مشکلات را به کجا منتقل کنيم
از کارگر ديگری درباره اتحاديه يا صنفشان سوال می کنم. او با خنده ای که خنده
جمع را هم موجب می شود، پاسخ می دهد: کدام صنف؟ کدام اتحاديه؟ مورچه که کله پاچه
ندارد. اگر پول داشتيم به نماينده صنف و اتحاديه بدهيم که از صبح زود تا آخر شب
اينجا منتظر
۲
هزار تومان دستمزد نمی ايستاديم. وی ادامه می دهد: حتی پول کرايه نداريم برای گفتن
مشکلاتمان به استانداری و شهرداری برويم آن وقت شما از اتحاديه حرف می زنی. وی
اضافه می کند: اصلا کارگر جماعت جزو اين جامعه نيست چون هر کسی را نگاه می کنی شامل
يکی از طرح های دولت می شود ولی ما نه بيمه هستيم و نه شامل طرح سهام عدالت می
شويم. آيا کسی نيست که به درد دل ما گوش کند؟ فرد ديگری که خود را ,رضايی, معرفی می
کند نيز به خراسان می گويد: من
۲۰
سال است کاشی کاری می کنم اما الان حدود
۲
ماه است که سر کار نرفته ام. آيا من با
۵۰
سال سن بايد سرگذر منتظر خرج روزانه ام باشم؟ او می افزايد: اين چه سهام عدالتی است
که مستضعف ترين اقشار جامعه را شامل نمی شود؟ سبد کالا را اصلا نمی دانيم چيست و به
چه کسانی می دهند؟ از او می پرسم خواسته ات چيست؟ پاسخ می دهد: کار، خواسته ما همه
فقط کار است کار می خواهيم که زندگی مان بچرخد. اگر کار باشد همه چيز هست و اگر هم
نباشد، هيچ چيز نيست! او ادامه می دهد: به خدا شب ها خجالت می کشم در چشم زن و بچه
ام نگاه کنم. آن ها هم همين طور. بچه هايم برای اين که من پيش آن ها خجالت زده
نباشم شب ها زودتر می خوابند يا وقتی من به خانه می روم، خود را به خواب می زنند.
ديگر رنگی به صورت زن و بچه ام نمانده است، تا کی بايد اين وضع را تحمل کنم؟ مرد
ميانسالی هم که خود را ,شريف, معرفی می کند، به خبرنگار ما می گويد: الان يک ماه
است که سرما خورده ام اما حتی پول ندارم به دکتر بروم و به همين دليل همه اعضای
خانواده ام مريض شده اند. او اضافه می کند: اگر يک شب حال بچه ام بد شد با کدام پول
او را به بيمارستان يا دکتر برسانم. شب ها که به خانه می روم فرزندانم از من می
پرسند: بابا امروز هم سر کار نرفتي؟! آيا من با
۵۳
سال سن بايد در چنين شرايطی به سر ببرم؟ اصلا به چه اميدی بايد زنده بمانم؟ وام می
خواهيم اما به ما نمی دهند چون ضامن نداريم. هيچ سازمانی هم نيست که از حقوق ما
دفاع کند. انگار نه انگار ما هم عضو همين جامعه هستيم. کارگران فردی را به من معرفی
می کنند که به گفته آن ها از
۴۰
سال پيش به شغل کارگری مشغول است. از او می پرسم چند سال است اينجا سرگذر می ايستي؟
می گويد: از
۱۶
سالگی و الان هم
۵۷
سال دارم؛ در اين سن و سال حتی
۵۰
هزار تومان پس انداز ندارم که اگر از اعضای خانواده ام کسی مريض شد، او را به دکتر
برسانم. پسر کوچکم از گفتن شغل پدرش در بين هم کلاسی هايش خجالت می کشد. به اين جای
حرفش که می رسد با بغضی که احساس می کنم گلويش را گرفته است، اظهار می دارد: ما
کارگران مستضعف ترين اقشار جامعه هستيم، چون کسی که حاضر می شود پا روی غرورش
بگذارد و سرگذر بايستد حتما به نهايت بيچارگی رسيده است.
بدترين شرايط اجتماعی
با شنيدن اين اظهارات به اين نتيجه می رسم که مشکلات اين قشر از جامعه به اين
دليل که تاکنون به آن رسيدگی نشده روز به روز افزايش يافته است و هم اکنون کارگران
روزمزد در بدترين شرايط ممکن از لحاظ اقتصادی و اجتماعی به سر می برند. وقتی با
زحمت از بين آن جمعيت خارج می شوم، يکی از آن ها جمله ای می گويد که من را وادار می
کند بايستم و به حرف هايش گوش کنم. او يکی از استاد کارهايی است که در طول مصاحبه
روی لبه جدول نشسته بود و هيچ حرفی نمی زد، اما در آخرين لحظه مصاحبه با صدای بلند
گفت: از فلکه ضد تا ترمينال و تا چهارراه مقدم در اغلب ساختمانهای ساخته شده نقشی
داشته ام. اما حالا از آن همه خانه و ساختمان تنها استفاده ای که می کنم اين است که
آن را ببينم و حسرت بخورم... . به نظر می رسد که اگر قرار است در راستای حمايت از
اين قشر فعاليتی صورت گيرد بهتر است در قالب برنامه های کوتاه مدت، ميان مدت و بلند
مدت باشد تا اين طبقه آسيب پذير بيشتر از اين در لا به لای چرخ دنده های مشکلات
اجتماعی و اقتصادی تحت فشار قرار نگيرند.
...
نکته آخر هم اين که کارگران روزمزد، فصلی يا سرگذر يا هر عنوان ديگر، همانند تمام
شهروندان دارای حق و حقوقی هستند. اگر حقوق بازنشستگان و کارمندان با قانون مديريت
خدمات کشوری افزايش می يابد و آن ها مطمئن از حساب بانکی آخر ماه خود مخارج زندگی
را تنظيم می کنند، اگر کارگاه ها و کارخانه ها دير يا زود بالاخره حقوق کارگران خود
را خواهند پرداخت، کارگران سرگذر صبح ها را به اين اميد آغاز می کنند که آن روز
پايانی باشد بر چند روز يا چند ماه بيکاری مداوم. به اين اميد که شب هنگام با غرور
مردانه در خانه را بزنند، به اين اميد که ديگر هيچ گاه مجبور نباشند تا نيمه های شب
در خيابان های سرد شهر قدم بزنند تا بچه ها خوابشان ببرد و آن گاه به خانه برگردند،
به اين اميد که آن ها هم روزی دغدغه شان قطار شهری باشد و سهام عدالت. به اين
اميد...
"خراسان" – 24 بهمن 1387