“استادان و پدران خنزرپنزری خارج، مانع «وحدت در کثرت مدرن»” – گفتگوی مهین میلانی با داریوش برادری

“اعدام نکنید” کمپینی بود که خارج از تمام نگری ها و سکتاریسم و برداشت هندوانه های بزرگ، توانست به طور مقطعی با ۱۴ میلیون پشتیبان ثابت کند که می توان با شعارهای عمومی که اکثریت جامعه را در بر می گیرد امکان وحدتی بی نظیر پس از ۴۱ سال، اگر چه مجازی، را به عرصه ی ظهور رساند. بی شک هیچ یک از اعلان کنندگان “اعدام نکنید” حد و مرز خواست هایشان در این اندازه نیست. و همگان می دانیم که قصد نهایی کجاست. این کمپین به ما یاد داد که می بایست حول مهمترین، فوری ترین، و مقبول ترین خواسته از جانب مردمِ آگاه چنین حرکت هایی را ادامه داد. و هم نشان داد که برای ایجاد جامعه ای نوین و به گفته ی داریوش برادری” تأویلی نو” به شکل کمترین خونریزی می بایست مرحله به مرحله پیش رفت. گام به گام به اهداف نزدیک شد و سخت خطان را وادار به عقب نشینی نمود. اما گاهی این مهمترین و فوری ترین هنوز مقبول ترین خواسته ی عموم نیست و جامعه نیاز به گفتمانی وسیع، پی گیر و مدام دارد تا بتواند خواسته ها را یک به یک به خرد جمعی تبدیل کند. این گفت و گوها را تعداد معدودی از افراد پیش گرفته اند. اما به دلایل گوناگون دیالوگ و شرکت گسترده در گفتمان های اساسی هنوز معنا پیدا نکرده است. بدین منظور است که من گفت و گویی با داریوش برادری انجام دادم. او روانکاوی است با مطالعه ی زیاد و چند بعدی در باره ی روانکاوان و فلاسفه ی غرب و در عین حال بسیار فعال در واکنش نوشتاری نسبت به وقایعی که هرروز در جامعه ی ما رخ می دهد ….

———————————————————————

4701

“استادان و پدران خنزرپنزری خارج، مانع «وحدت در کثرت مدرن»” – گفتگوی مهین میلانی با داریوش برادری

مهین میلانی

“اعدام نکنید” کمپینی بود که خارج از تمام نگری ها و سکتاریسم و برداشت هندوانه های بزرگ، توانست به طور مقطعی با ۱۴ میلیون پشتیبان ثابت کند که می توان با شعارهای عمومی که اکثریت جامعه را در بر می گیرد امکان وحدتی بی نظیر پس از ۴۱ سال، اگر چه مجازی، را به عرصه ی ظهور رساند. بی شک هیچ یک از اعلان کنندگان “اعدام نکنید” حد و مرز خواست هایشان در این اندازه نیست. و همگان می دانیم که قصد نهایی کجاست. این کمپین به ما یاد داد که می بایست حول مهمترین، فوری ترین، و مقبول ترین خواسته از جانب مردمِ آگاه چنین حرکت هایی را ادامه داد. و هم نشان داد که برای ایجاد جامعه ای نوین و به گفته ی داریوش برادری” تأویلی نو” به شکل کمترین خونریزی می بایست مرحله به مرحله پیش رفت. گام به گام به اهداف نزدیک شد و سخت خطان را وادار به عقب نشینی نمود. اما گاهی این مهمترین و فوری ترین هنوز مقبول ترین خواسته ی عموم نیست و جامعه نیاز به گفتمانی وسیع، پی گیر و مدام دارد تا بتواند خواسته ها را یک به یک به خرد جمعی تبدیل کند. این گفت و گوها را تعداد معدودی از افراد پیش گرفته اند. اما به دلایل گوناگون دیالوگ و شرکت گسترده در گفتمان های اساسی هنوز معنا پیدا نکرده است. بدین منظور است که من گفت و گویی با داریوش برادری انجام دادم. او روانکاوی است با مطالعه ی زیاد و چند بعدی در باره ی روانکاوان و فلاسفه ی غرب و در عین حال بسیار فعال در واکنش نوشتاری نسبت به وقایعی که هرروز در جامعه ی ما رخ می دهد، و یکی از شاکیان به جامعه ی سیاسی و روشنفکری خارج کشور که تن به دیالوگ نمی دهند.  گفت و گو از طریق ایمیل صورت گرفته است. خوب بود که زنده تر انجام می شد. زیرا هرپاسخ سئوال مربوط دیگر را بوجود می آورد. هم چنین، با این که قصد براین بود که مطلب به اندازه ای باشد تا از حد “موازین” برخی رسانه ها پیش نرود و بهانه ای برای انتشار آن ایجاد نکند، اما نشد. یعنی نمی شد این حرف های اساسی را درز گرفت. و چه بسا گفت و گو بتواند در دو بخش منتشر شود. به هرحال بسیار دیده شده است که در همه ی رسانه ها گاهی مطالب از ۸۰۰۰ لغت نیز فراتر می رود. امیدوارم رسانه های مورد نظر آقای داریوش برادری که خود این موازین را بسیاری از اوقات رعایت نمی کنند این گفت و گو را که در شرایطِ لزوم دیالوگِ گفتمان هایِ اصلیِ جامعه در صدرِ اهمیت قراردارد منتشر سازند.

مهین میلانی: این گفت و گو به طور عمده اختصاص می یابد به نقدهایی که شما نوشته اید. انتظار می رفت که ما از جانب طرفین انتقادهای شما که از میان افراد بنام ادب و فلسفه و رسانه ها و اجتماع ما هستند، با پاسخ هایی روبرو شویم. اما می بینیم که نه انگار کسی حرفی زده است و آن ها که بخشن متهم به نافهمی، به نگاه تک بعدی و عقب ماندگی شده اند هیچ نظری ندارند یا نمی خواهند داشته باشند. این ظاهرن ندیدنِ شما و مطالبِ شما را می توان یک نوع حذف نامید با مثلن بی اعتنائی و گویا که آن چه شما گفته اید ارزشی ندارد. شما اخیرن شمشیر را بیشتر از رو بستید به امید اینکه پاسخی دریافت دارید. اما خبری نشد. خوب حالا فکر می کنید چرا این افراد به شما پاسخ نمی دهند؟

داریوش برادری: خوب در واقع این سوال را بایستی از آنها کرد تا نگویند که من یا ما «نیت خوانی» می کنیم. اما به احتمال خیلی زیاد شما نیز سوال بکنید، جوابی نمی گیرید و دقیقا «در این جواب ندادن» آنگاه چیزهایی برملا می شود که اساسی و محوری هستند. زیرا بهرحال در این شکی نیست که آنها می دانند و خوب می دانند که من در کار و رشته ام و در نوع نقدم متخصص و توانا هستم، اما چرا جواب نمی دهند. کافیست که ما این چالش را در صحنه ی مدرنش در نظر بگیریم، تا دلایلش بهتر معلوم و بحث انگیز بشود. مثلا تصور بکنید که من چنین نقدی به زبان آلمانی در مورد نظرات یک همکارم بنویسم و منتشر بکنم. فکر می کنید، برخورد او چگونه خواهد بود؟ خوب جواب نسبتا مشخص است. اینکه همکار دیگر حتی اگر از حرف من خوشش نیامده باشد، می اید به این انتقاد می پردازد و می داند که بحث مباحث نظری یا مباحث مهم اجتماعی و سیاسی در میان هست و دعوای شخصی نیست. یا می داند که چرا این چالش برای او و من مهم است تا هر دو ببینیم که نقاط قدرت و ضعف نگاهمان چیست و کجا می توانیم با کمک این چالش از روی خودمان و دیگری بپریم و جلوتر برویم. طرف دیگر قضیه نیز این است که آن محیط رسانه ایی که این چالش در آن رخ می دهد، از رشد این چالش خوشحال می شود. زیرا نه تنها باعث جلب مشتری به خواندن مقالات و دیدن سایتها می شوند، بلکه ازین طریق پای نظرات و چالشهای دیگر به میان کشیده می شود. همانطور که در نهایت دیسکورس بحث از این چالش استفاده می برد و ازین مسیر نظرات ضعیف را کنار می زند و نوزایی می کند، بی انکه احتیاج به اداره ی ارشادی داشته باشد. مگر وقتی که پای توهین یا شانتاژ شخصی در میان باشد که خوب هرکه مباحث تخصصی مرا می خواند؛ می داند که اصلا چنین موضوعی در میان نیست. طبیعی است دیسکورس مدرن هم دارای مشکلات خویش نیز هست و در آن انکه از لحاظ مالی یا ارتباطی قویتر است، خوب امکانات بهتری دارد، اما همیشه جا برای نظرات نو و قوی هست. زیرا دیسکورس مدرن در هر حوزه ای به این شیوه مرتب خویش را نوسازی می کند. ازین منظر است که انگاه کل صحنه ی خنده دار و خنزرپنزری اندیشه و چالش ایرانی و ترس این دوستان از چالش مدرن نمایان می شود. زیرا انها به جای اینکه از چالش و نقد متنشان خوشحال بشوند و اینکه بدین وسیله نظراتشان به نقد کشیده می شود،  اولا عصبانی می شوند و از طرف دیگر در می روند و سکوت می کنند، زیرا خوب می دانند با نگاهی روبرو شده اند که خیلی قوی است و می داند از چی سخن می گوید. زیرا بهرحال یکایک ما این خصلت ایرانی را می شناسیم که اگر بداند از پس انتقاد می تواند براید و انتقاد حریف ضعیف است، آنگاه جواب می دهد و می خواهد حسابش را برسد. اما هراس از رویارویی با حریف قوی دارند. مشکل اصلی اما چیز مهمتری است و آن ترس از رویارویی با «فقدان و کمبود» خویش است و اینکه در حوزه ایی برملا بشود که «شاه لخت است»، یا نظرش کم مایه است. یعنی مشکل انها، که همزمان مشکل بنیادین این جامعه و فرهنگ و سیاست و حکومتش نیز هست، دقیقا این است که از مواجهه شدن با «کمبودها و فقدانهایش» هراس دارند. در حالیکه دیدار با فقدان و کمبود پیش شرط تمنامندی و تاویل افرینی و تحول فردی یا جمعی است، همانطور که لکان می گوید. از طرف دیگر می بینیم که رسانه های ایرانی این چالشها را بایکوت و نفی می کنند، زیرا انها نیز عاشق استادان و پدرانشان هستند و عمدتا گروه گرایانه عمل می کنند و نمی خواهند کمبود پدر و استادشان برملا بشود که با او خویش را همخوانی می کنند. چه برسد که استادشان همزمان رییس سایت هم  باشد. آنموقع دیگر حکایت «قوزبالاقوز» می شود. در همین مثال می بینید که چرا اندیشه و نقد ایرانی رشد نمی کند و چرا سطح چالش و نقد ایرانی نسبتا پایین است و بویژه عمدتا راهگشا و منظرافرین نیست. حقیقت این است که من اصلا به این دوستان نمی پرداختم اگر موضوع نظراتشان در میان نبود و یا اگر با فیگورشان و روابطشان جلوی چالش نسلها و جایگزینی نسلها را نمی گرفتند که تحولی مهم در مسیر رشد و بلوغ نظرات و دیسکورس مدرن است و اینکه مرتب از بحرانی به قدرت و صحنه ایی نو و بازتر یا چندنحوی دست بیابند یا بیابیم. همانطور که برای من طبیعی است که پس از چالش رک و صریح با آنها بنشینم و قهوه ایی نیز بخورم تا چالش بعدی. زیرا موضوع یکایک ما بایستی رشد این فضای اندیشه و چالش مدرن باشد، اگر واقعا به تمناهای مدرنمان وفادار هستیم. موضوع این اگر است و ترس از کمبودهای خویش و یا ترس از بهای تمناهای مدرنمان. اینکه اینجا با حلواحلوا گفتن واقعا دهن شیرین نمی شود بلکه باید بها بپردازی. زیرا موضوع تغییر ذایقه ها و تغییر روابط تنانه و نمادین «فرد با دیگری و غیر» از روابط سیاه/سفیدی به روابط تثلیثی و پارادوکسیکال همراه با نقد قوی و احترام و علاقه است.

مهین میلانی: نظر شما در باره ی رسانه های خارج از کشور چیست؟ من خودم معتقدم رسانه هایی که به شکلی از دولت میزبان خود حقوق دریافت می دارند به ندرت روزنامه نگاری حرفه ای را می شناسند. در شهر ما رادیویی داریم که ماهی ۲۰۰۰ دلار پول از دولت می گیرد و فقط موسیقی پخش می کند. نه علاقه ای دارد و نه بلد است که برود ببیند در شهر چه می گذرد. و رسانه های موجود دیگر هیچ کدام کار تولیدی ندارند. مگر به ندرت. می نشینند ببینند کسی برایشان مطلبی بفرستد آن را چاپ می کنند یا از خبرگزاری ها و فیس بوک ها و بلاگ های دیگران کپی برداری. واغلب به نویسندگان هزینه ای پرداخت نمی کنند. یک جور آگهی نویس هستند. تولیدات نیز اغلب به روز نیست و مهم تر از آن کار جدی نیست.

داریوش برادری: خوب با این موضوع موافقم که هرچه روزنامه نگار از لحاظ مالی مستقلتر از دولت و ارگانهای حاکم باشد، راحت تر می تواند حرفش را بزند و دیسکورس افرینی بکند. زیرا همیشه دیسکورسی هست و یک دیسکورس با نظم درونیش می تواند منظرافرینی و اندیشه افرینی را سخت تر یا اسانتر بکند، بسته به اینکه چقدر نو و یا چقدر محافظه کار باشد. همانطور که من بشخصه باور دارم که حتی کار روانکاوی یا رواندرمانی بایستی از زیر نظر بیمه عمومی خارج باشد تا روانکاوی ساختارشکن رخ بدهد. زیرا شما گاه بایستی پس از ده دقیقه یا بیست دقیقه یک جلسه را با جمله یا تاکیدی قطع بکنید و صحنه ی اصلی را نمایان بسازید و سپس گاه چندجلسه فاصله تا جلسه ی بعدی بگذارید. زیرا تحول نمادین و یا تحول روانی/جسمی «زمان منطقی» خویش را به قول لکان دارد. روشی که لکان از پایه گذاران مهم آن است و یکی از دلایل اخراجش از انجمن جهانی روانکاوان بود. روشی که او آن را « جلسات متغیر یا جلسات قابل تغییر (واریابل)» می دانست. مشکل اما این است که بهای چنین روشی که مثلا من هنوز بشخصه انجام می دهم، این است که برای عده ایی از مردم عادی آنگاه پرداخت بهای جلسه روانکاوی سخت است. مگر وقتی «بیمه ی خصوصی» داشته باشد. همین موضوع نیز در مورد کار با رسانه های تحت پوشش دول میزبان صدق می کند. اینکه خوب بود که بیشتر آزاد و مستقل می بودند (چون همیشه دیسکورس و نظمی هست.) اما نمی شود این را برای همه تعمیم داد. پس آنکه می تواند بشکل مستقل تر دست به عمل بزند، خوب است که این کار را بکند و خوب آنجا نیز باید بطریقی مثل تبلیغات هزینه ی رسانه را تضمین بکند و خوب است پشتیبانی بشوند. یا  آنکه تحت رسانه ایی دولتی یا شبه دولتی عمل می کند، سعی بکند که لااقل به خودش و راهش تا حد امکان وفادار باشد. موضوع اصلی به باور من این «وفاداری به راه و به تمنا و سوال» خویش و در حد امکان خویش است و پرداختن بهایش که گاه سنگین است. بی انکه ما از کسی قهرمان گرایی یا فداکاری کور بخواهیم. بباور من در این شرایط استیصال جمعی ایرانی که همزمان همه ارمانها و ایده های بزرگ شکسته شده اند، آنگاه روشنفکر و خبرنگار ایرانی بجای اینکه از این آزادی مدرن و در حد دیسکورس رسانه ایش استفاده بکند و کارش را جلو ببرد، خیلی موارد در جا می زند و چیزی جز کالای معمولی و کم اهمیت تولید نمی کند. اینکه نمی تواند سرنوشتش را در حد امکان بدست بگیرد. یعنی هر کی می خواهد به فکر خودش باشد و نمی فهمند که این همان دیسکورس مشترک و بیمارگونه است و اینکه در نهایت همه ضربه بخورند. زیرا چاه کن ته چاه می ماند. زیرا همیشه موضوع نهادینه شدن دیسکورسی نو یا تکرار دیسکورسی کهن و بیمارگونه در میان است. اینکه جامعه و فعالانش یا معنوی گرای توخالی ومضحک یا مادی گرا و بازاری مضحکتر می شود اما به «میانمایگی مدرن» کمتر دست می یابد. اینکه می خواهد زرنگ باشد اما بقول بهرام بیضایی «حساب و ریاضی» نمی داند.

مهین میلانی: یک انفعالِ سیاسی، یک اختگیِ و کستراسیون عمومی به شدت وجود دارد در خارج از کشور. آیا شما هم به همین نظر هستید؟ چرا فکر می کنید این چنین است؟ این اختگی را در میان رسانه ها و هم در میان مردم ما می بینیم. و چون رسانه ها نقش خودشان را بازی نمی کنند در میان مردم نیز این خصلت گویا ماندگار و نهادینه شده است.

داریوش برادری: بعله. علت محوری و روانشناختی آن هم  نسبتا معلوم است. هر بحرانی یک تریلوژی به زعم لکان است و سه مرحله دارد. مرحله ی اول مرحله ی شکست و روبروشدن با کابوس رویاهای خویش است. مرحله ی دوم، دوران عبور از کویر و سوال کردن و فهمیدن علت شکست است و مرحله ی سوم که مرحله ی پوست اندازی و تحول از جوجه اردک زشت به قوی زیبا و نسل رنسانس نوین است. ما سالهاست که در کویریم و در انتهای کویر، اما از آن عبور نمی کنیم و به این خاطر وضعیت مرتب دردناکتر و از سوی دیگر مضحک تر می شود. به این خاطر «کویر مرتب رشد می کند» و خطرناکتر می شود و یک استیصال و فلجی عمومی نمایان می شود. زیرا نمی توانیم قدم سوم را بردارند و به «وحدت در کثرت مدرن» حول دموکراسی و سکولاریسم برسیم و اینکه در خویش شور و تمنایی مشترک احساس بکنیم که حال آنها را، یکایک ما را به هم پیوند تنانه/ بینامتنی/ شبکه وار می دهد  وهژمونی روح جمعی را به عهده می گیرد. به «اسم دال آقا» ی جدید تبدیل می شود. وقتی این تحول سوم و دگردیسی نهایی رخ ندهد, آنگاه هرچه بیشتر از یکسو کالای بنجل و از سوی دیگر فرصت طلبان بازاری به وسط می ایند. یا بقیه عملا دچار حالت «در انتظار گودوی» کامو می شوند و ازین سو یا  آن سو انفجاراتی رخ می دهد، مثل انفجارات اخیر. اینکه سترونی و اختگی رشد می کند و به همراهش حکومت دروغ و یاس و حرکات انفجاری رشد می کند، بی انکه رنسانسی رخ بدهد. زیرا باز هم بزعم لکان دور باطل رانشی فردی یا جمعی در واقع یک «سوژه ی بی سر و کله است» است، یک جماعت ناتوان از تمنامندی و ناتوان از باور به خویش و ضرورت و تمنای خویش است. ازینرو نمی توانند نسل رنسانس بشوند و اینگونه به هم پیوند بخورند و چون اپوزیسیون و مراجع تقلیدشان نیز هر روز خنزرپنزری تر می شوند، آنگاه هم هر روز شرایطشان بدتر و سخت تر می شود و از طرف دیگر قدرت و نیرویی ندارند که حال بتواند از این وضعیت و از استیصال حکومت و مردم برای رشد تحول نهایی و هژمونیک استفاده بکند. حکایت یک «انسداد فلج کننده و تهی کننده» و یک «بحران بدون امکان عبور» می شود. حکایت یک «حقیقت بدون امید از جنس انسان وسواسی» می شود که لکان در بحث هاملت از آن نام می برد. پس بی دلیل نیست که سوال اصلی چنین جامعه ی مستاصلی یک سوال وسواسی باشد: « بودن یا نبودن، مسئله این است.». زیرا نه می توانند از آنها بگذرند و نه می توانند به شور رنسانس و به تمنای خویش تن بدهند، پس در تردید و عدم تصمیم گیری دایمی می مانند و حکایتشان مثل وضعیت کنونی ما «حکایت سیب سرخ و آدم چلاق» می شود. وگرنه وضعیت درون و برون ایران مالامال از فرصتهای بزرگ برای تحولات همه جانبه است. اما راههای ارتباط مسدود است و بخشی از این انسداد بخاطر بسته بودن همین رسانه های خارج از کشور و فرقه گراییشان است. اینها نمی بینند که چه خیانتی به خودشان و به مردم و به تحول ایران می کنند، وقتی کمک به شکاندن این انسداد گسترده و با گسستی درونی و همه جانبه نکنند. وقتی هر کدام فقط به فکر لحاف ملانصرالدین خودش و به فکر معرکه گیری خودش باشد. چون چرا جامعه ی ایران باید دوباره دست به اعتراضی دسته جمعی و با خطر انفجاری بزرگ بزند، بدون انکه بداند که بعدش حتما چیزی بهتر می شود و  بدون اینکه حضور این «وحدت در کثرت مدرن» را در همه جا احساس بکند و نمایندگان و احزابش را لااقل در خارج از کشور احساس بکند. اینکه ساختاری و نیرویی قوی و مشترک هست که می تواند این تحول و هرج و مرج را کانالیزه و مدرن بسازد و به دموکراسی و رنسانس منتهی بشود. اینکه ببیند که یک «همدلی و تمنای مشترک همه جانبه روی مسایل اساسی وجود دارد و اینکه همه دموکراسی و سکولاریسم در قالب کشوری واحد و رنگارنگ می خواهیم.  مشکل ما نبود این «اجماع جمعی» در روان و شوق و روحی جمعی است. اجماع جمعی که دقیقا بایستی از طریق رسانه ها و نمایندگان مختلف احزاب دموکراتیک ایرانی و هنرمندانش به جامعه و شرایط تزریق و القاء بشود تا این تمنا و ضرورت مشترک هرچه بیشتر راه درستش را پیش بگیرد و به کین توزی جدید و جنگ خیر/شری جدید نیانجامد. به این خاطر کشور ما در خطر این است که تحول ساختاری ضروریش دوباره به شکل هولناک و این بار بدتر رخ بدهد که همان سوریه شدن ایران و یا جنگ قومی اینده و یوگسلاوی شدن ایران است. زیرا هویت ایرانی از سه بخش «ناسیونالیستی، مذهبی و قومی» تشکیل می شود. ما فاجعه ی دو بخش اول را با دوران پهلوی و جمهوری اسلامی دیده ایم و حال اگر این رنسانس رخ ندهد، مجبوریم با فاجعه وحشتناکتر جنگ قومی هم روبرو بشویم. سوال این است که ایا ما باید هر خطایی را سه باز انجام بدهیم؟ انهم با این همه ادعای فردی و جمعی که داریم. این نکته ی هولناک و مضحک است.

مهین میلانی:  چکار باید کرد برای این که این فضا تغییر پیدا کند؟ همه فقط دوست دارند بنویسند. ظاهرن هیچ کس کسی را نمی خواند. یا اگر هم می خواند از آن به سادگی رد می شود. فکر نمی کند در باره اش که اگر خوب یا بد چرا چنین متنی و من نظرم چیست در باره ی آن. من گمان می کنم گاهی در هر گزاره ای که افراد می دهند پشتش هزار حرف است. اما گویا همه از همه چیز نا امید شده اند. در یک خلآ ۴۱ ساله، در یک مغاک گنده ی پرعمق افتاده ایم و بیرون آمدنمان از آن امکان ندارد. اما به گونه ایست که هرکس فکر می کند چیزی بگوید و برود. و گویا همین کار را تمام می کند. در حالی که نقد است که سبب رشد می شود. ببینید فلاسفه ی غرب گاهی حتی با نقد خود رشد کرده اند. مانند ویتگنشتاین مقدم ومؤخر. و اصولن با مطالعه، قدردانی و هم نقد پیشینیان بوده است که مباحث علمی توانسته است در میان مردم جا باز کند.

داریوش برادری: چکار باید کرد تا انسداد را بشکند و تمنامندی جاری بشود؟ تنها راه شکاندن انسداد و دور باطل بزعم لکان و بنا به تجربه ی چهل و اندی ساله ی من و ما این است که یکایک ما حاضر باشیم به تمناها و ضرورتهایمان باور داشته باشیم و حال در همه ساختارهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی دقیقا این تمناهای مدرن و چندوجهی را وادار بکنیم. یعنی دقیقا چون ویتگنشتاین و لکان و غیره هرچه بیشتر «نقد ساختاری و تمنامند» را وارد بکنیم و انسداد لوله های ارتباطی و چالشی را بشکنیم. زیرا اندیشه کارش تکان دادن اندیشه ها و عادات قدیمی و تولید ذایقه ها و راههای نوین و کامجویی های جدید است. اینکه بتوانی با کلمات جهانی نو و منظری نو بیافرینی، چون جادوگران کلامی مثل نیچه، ویتگنشتاین و لکان و دلوز و فوکو و غیره. از طرف دیگر هر بخشی کار و عرصه ی فعالیت خویش را برای شکاندن انسداد مشترک دارد. اینکه فعالان مدنی و انجا که فعال مدنی هستیم، هر چه بیشتر اعتراض مدنی را رشد بدهیم و به هم بسان این نیروهای مدرن پیوند بخوریم. یعنی مثل همین هشتگ اخیر «اعدام نکنیم.» عمل بکنیم. عشقمان به خودمان، به کشورمان و به زندگی را اینگونه نشان بدهیم که اعتراضات مدنی و رسانه ایی و با کمترین هزینه ها را جلو ببریم، تا در این مسیر نقد و اعتراض اینگونه شوقهایمان به هم پیوند بخورد و گسترده و چندمسیری بشود. اینکه در همه ساختارها مفاهیم مدنی و دموکراسی و چالش و گفتگو را وادار بکنیم و از خودمان و دیگری و از دولت بخواهیم که به قانون و حقوق شهروندی تن بدهد. حتی از قانون بخواهیم که بر حرکات ضد قانونی و ولایت فقیه اش چیره بشود و به قانون شهروندی وفادار بماند، وگرنه دورانش به عنوان قانون بسر رسیده است و ما از او هرچه بیشتر رو برمی گردانیم و وفاداریمان را به قانون مدرن و شهروندی نشان می دهیم. یا نشان بدهیم که ما شهروندانیم و بنابراین اجازه ی ادامه ی دیکتاتوری و ساختارهای دیکتاتوری را نمی دهیم. اینکه ما به سان شهروندان رنگارنگ ملت ایرانی با هم در پیوندیم و همه مان این حکومت شهروندی و دموکراسی را می خواهیم و اینگونه به هم پیوند خورده ایم. این شوق و تمنای مشترک ماست که در تاویلهای مختلف بیان می شود و مرز ما را با تحولات خطرناک و یا با ادامه ی این وضعیت بیمارگونه مشخص می کند و اینکه چرا ما از جنس متفاوتی هستیم و طبیعتا با ضعفها و قدرتهای مدرن خویش. همینگونه نیز بایستی تمنامند و چندنحوی فضای خارج از کشور و انسدادش را شکاند و این اصطبل اوژیاس را پاک کرد، باید یکایک ما این انسداد و فلجی را آنقدر به نقد بکشیم و تکان بدهیم، یا مضحک بودنش را برملا بکنیم که مجبور بشود به خودش بخندد و از خنده بمیرد. اصولا این وظیفه ی اصلی نسل رنسانس و خنده ی رادیکال و انقلابی اوست و به این خاطر نیز من به سان نخستزادی ازین نسل به عرصه ی عمومی برگشتم و شروع به تولید نقدهای چالشی کردم، پس از انکه سالها فقط در فیس بوک و برای گروهی اندک می نوشتم. ما در «لحظه ی فینال» تحول سیاسی و اجتماعی و فردی ایران قرار داریم و اینکه ایا به دور بدتری می افتیم و یا پوست اندازی مدرن را انجام می دهیم و گفتمان مدرن را با «دولت مدرن/ملت مدرن/فرد مدرن» نهادینه می سازیم. وظیفه ی یکایک ما شکاندن این انسدادها از طریق رخنه دادن خنده و تمناهای مدرن بدرون آنهاست و بدین وسیله جاری کردن و چندنحوی کردن و بازکردن محیط و روابط. اینکه چرا دموکراسی و رنسانس به محیط چالش و گفتگوی مدنی در داخل و به ارتباط خوب و برابر و باز با خارج و با امریکا احتیاج دارد و ازینرو چه اصول گرایان خشن داخلی و چه براندازان خارج از کشور و طرفداران تحریم اقتصادی و حمله نظامی دو روی یک سکه هستند و جز بازتولید وضع موجود و یا تولید وضعیتی خطرناکتر کاری نمی کنند و مرز ما از آنها جداست. زیرا ما تحول رادیکال و ساختارشکنانه ی مدرن در همه ساختارها را می خواهیم. ساختارهایی که اینقدر خنزرپنزری شده اند که در نهایت به بادی بند هستند. با انکه طبیعتا هنوز توان خشونت و قتل دارند. اما مشکل نبود نسل رنسانس و قدرت جدیدی است که حال بیاید و انسدادها را بشکند و همه چیز را چندنحوی و جاری و خندان بسازد. ازینرو بایستی هرچه بیشتر نیز هشتگ های خودبخودی اینگونه ایجاد کرد و یا بحث و چالش طلبید و دست این محافظه کاران و تمامیت خواهان داخل کشور و خارج از کشور را برملا کرد که چون بختکی به جان این مملکت  و تحول مدرنش افتاده اند و نمی گذارند که تحول مدنی و بدون خونریزی و رادیکال رخ بدهد و اینکه ما پا به رنسانس زمینی و هزارفلاتش بگذاریم. رنسانسی که امثال من نخستزادگانش هستند و یکایک کسانی مثل شما و دیگران که خواهان تحول مدرن این کشور به شیوه ی خویش هستند. موضوع مهم و محوری بدست گرفتن این «هژمونی روح جمعی» توسط نسل رنسانس و بدور دموکراسی و سکولاریسم است و اینکه این انسداد داخلی و خارج از کشور با شور و شوق رنگارنگ ما و بسان وحدت در کثرتی عملی و تمنامند بشکند. این فضای سیاه/سفیدی بشکند و خنده و رنگارنگی در همه جا وارد بشود.

مهین میلانی: شما در هر زمینه تحلیلِ عمدتن روانشناسانه داشته اید. از اشعار ساقی قهرمان تا اُشو عارف هند، محمد نجفی قاتل استاد و هلاکوخانی روانکاوِ مطلق بین و و بخصوص کسانی مانند داریوش آشوری و محمد نیکفر که در عرصه ی فلسفه از نام آوران هستند. و شما خیلی به روز بوده اید تا حدی. یعنی خبر هنوز مرکبش خشک نشده شما واکنش نشان داده اید. این نوع حرکت نشانگر ۱- دارا بودن دانش و بینشی است که می تواند برخوردی فوری و علمی با مسائل داشته باشد. ۲- حس مسئولیتی که به سرعت واکنش نشان می دهد. ۳- یک زاویه دید چند وجهی (واژه ای که خود شما آن را زیاد به کار می برید) به مسائل و مدرنیته و “رنسانس” که همواره مطرح می کنید که در همه ی زمینه های فرهنگی می خواهد این زاویه دیدها را گسترش دهد. ۴- یک نوع کارفکری مداوم که اگر چه خواندن متون شمات برای برخی شاید مشکل باشد و هم چنین اطناب مطالب را هرکس نتواند بپذیرد، اما این تداوم  کار بسیار مؤثر بوده است در میان دانش پژوهان.

داریوش برادری: من از سنین نوجوانی/ جوانی که در انقلاب بهمن و سالهای اولیه قبل و بعد از آن شروع به سوال کردن و کتاب خواندن کردم و سپس شکست انقلاب و خیلی شکستهای مختلف جهانی و منطقه ای یا فردی و جمعی را تجربه کردم و از بیست و هشت سال پیش که مرتب به عنوان روانشناس و سپس روان درمان گر کار و پژوهش کرده ام، در حال درگیری با این مباحث محوری و اساسی بوده ام. اینکه چگونه ازین کویر بگذریم و به رنسانس نو دست بیابیم و اینکه مباحث روانکاوی چه سهمی در این تحول فردی و یا جمعی می توانند ایفا بکنند. همانطور که به عنوان مهاجر چندفرهنگی که  قدرت نوینش از مسیر عبور از بحران تبعیدی دوپاره بدست می اید، با مباحث جامعه ی مدرن آلمانی و اروپاییم درگیر بوده ام. این درگیریها و دلمشغولیها و تمنامندی و سوالهای دایمی باعث شده است که من از یکسو هم انبوهی از تجارب و تفکرات به همراه دارم و از طرف دیگر هنوز سوالات فراوان دارم و می دانم که هر نظر و تفکرم همیشه فقدان و مرزهایی دارد. همانطور که هر نظری بشخصه دارای فقدانی است و به این خاطر چندوجهی و ملتهب است. توانایی تن دادن من به این جهان تمنامند و چندوجهی، تودرتو یا داستان در داستان، متن در متن، باعث شده است که بتوانم سریع تاثیر حسی و روحی از رخدادها بگیرم و همزمان سریع و اکثرا فی البداهه واکنش فکری و یا نوشتاری انجام بدهم و بعد سعی در تصحیحش بکنم. به باور من موضوع مهم این است که به تمنامندی خویش وفادار ماند که به این معناست که هم سوالت و تمنایت را دنبال بکنی و از موانع جمعی نترسی، بی انکه در پی قهرمان گرایی باشی، زیرا موضوع شجاعت مدنی و یا «عمل روانکاوانه» است و تغییر ساختارها. همانطور که  از طرف دیگر بایستی حتی سوال و تمنایت را زیر سوال ببری و بتوانی خودت را نقد بکنی و یا خواهان نقدت توسط دیگری باشی، چه در سوپروزیون فردی یا چه توسط نقد دیگران. ازینرو امثال من از نقد خوشحال می شوند. زیرا می دانیم که به یکدیگر برای دیدن خویش محتاجیم. زیرا می دانیم که تمنامندیم تمنامندی دیگری و غیر است. اینکه مثل نیچه بگویی که «من شک می کنم، پس هستم»، سپس گام دوم را برداری و بگویی «من به شکم شک می کنم، پس هستم.».اینکه قادر به «نگاتسیون در نگاتسیون» لکانی باشی و اینکه « نهلییسم و یاس را وادار به چشیدن و دیدن هیچی و یاسش بکنی تا هیچ در هیچ و یاس در یاس بشود» و دوباره جاری و خندان و چندنحوی بگردد و راه بگشاید. زیرا بر مدوزا به کمک مدوزا می توان چیره شد و اینکه اینه ایی در برابرش گذاشت تا خودش را در او ببیند و سنگ بشود. همانطور که «پرسوس» قهرمان اسطوره ای یونانی انجام داد تا ببینی که چرا قدرت سوژگی در توانایی چندوجهی سازی و جاری کردن همه چیز است. اینکه اگر رانش زندگی مثل غذاخوردن و سکس یا عشق ورزی است، آنگاه بزعم لکان سوژه یا کلام همان رانش مرگ است که حال کاری می کند انواع و اشکال غذاخوردن یا جهان هزارفلات سکس و عشق و قدرت و دانش بوجود بیاید و همیشه راهی یا راههای دیگری نیز ممکن باشد و این بازی تمنامندی و تاویل افرینی آغاز و پایانی نداشته باشد.

مهین میلانی: ژاک لکان در تحلیل های شما جای بسیار ویژه ای دارد. چرا این روانکاوِ فیلسوف این همه برای شما اهمیت دارد اما یونگ آنقدرها جایی در تحلیل شما ندارد. یا عرفان و بودا و مباحثی مانند فیزیک کوانتوم و یا چاکرا اگرچه نکاتی از این مبانی را هم همواره ذکر کرده اید.

داریوش برادری: چون مطلب طولانی شده است و قرار بود که از حد خاصی از میزان کلمات عبور نکند که با این حال عبور کرده است، پس مجبورم فقط این نکته را بگویم که من پس از دانشگاهم ابتدا بر علیه روانکاوی فروید و «روانشناسی من» آنا فروید در واقع طغیان کردم و از اینکه در این رشته دوره ی تخصصی روانکاوی بگذرانم، سرباز زدم. بجای ان سراغ گرایشات دیگر اومانیستی چون گشتالت تراپی و خانواده درمانی سیستمایک و کومونیکاسیون تراپی رفتم. با انکه در نقدهای نظریم از نظرات فروید و بویژه کوهوت استفاده می کردم. ابتدا در اوایل سالهای دوهزار بود که من بعد از ده سال راه متفاوت نظری و روانشناختی دوباره به سمت روانکاوی برگشتم، چون با لکان اشنا شدم. چون نه تنها لکان یک «روانکاو اخراجی» بود بلکه چون لکان منظر جدید، جذاب و متفاوت و همزمان بشدت بحث برانگیز و سختی را از منظر فروید باز کرد. همانطور که از همان موقع نیز سراغ نظر مخالفش یعنی نظرات دلوز/گواتاری رفتم. یادم می اید، آنزمان نیز که به فروید علاقه داشتم، با رادیکالترین منتقدش یعنی با «ویلهلم رایش» بسیار مشغول بودم و هنوز ترجمه هایی از او در انبار کتابهایم هست یا باید باشد. با انکه به نظرات کارل گوستاو یونگ و آلفرد ادلر نیز آشنایی اولیه خوبی داشتم. علت اصلی علاقه ی من به ژاک لکان این است که او روانکاوی را «اسکیزوفرنیک» می کند، چه نظریه روانکاوی و چه جلسات روانکاوی را، اما به شیوه ای مثبت و رادیکال. اینکه حال همه چیز چندوجهی و تمنامند می شود و همیشه همزمان فقدان و ایهامی می ماند. اینکه هیچگاه نمی توان به راز نهایی دیگری و یا خویش پی برد و یا علت نهایی بیماری روانی را یافت. زیرا حال هر بیماری روانی چون افسردگی و وسواس یا انحراف جنسی در واقع یک صحنه ی اگزیستانسیال و تمنامند ارتباط «سوژه با دیگری و غیر» و با سوالات انسانی چون این سوال است که «دیگری یا زندگی از من چه می خواهد». همانطور که نظرات اجتماعی و سیاسیش و نظریه «چهار دیسکورسش» بسیار قوی است و می دانیم لکان در مسیر نظراتش تحولات مهمی انجام داد و بقول ژیژک هرچه بیشتر از «لکان نمادین و طرفدار دموکراسی» به «لکان رئال و پسامدرنی» تحول یافت. من بویژه با این لکان نهایی، رادیکال، رند، یعنی با لکان رئال و خالق نظریاتی چون «سینتهوم و لیتوراتر» همسویی فراوان دارم، از او مرتب یاد می گیرم و همزمان سر این مرزش او را با نظرات دلوز و دیگران در حد توانم پیوند می زنم. در واقع قدرت نظریه فروید در این بود که راهی برای این «متد جدید و خطرناک و ساختارشکن روانکاوی» ایجاد کرد و همزمان خودش نیز می دید که تفکرش فقدان و سوراخهایی دارد. اما موضوع دقیقا همین است که هر تفکر قوی بایستی همیشه ایهام و فقدانهایی داشته باشد تا بتواند سوال برانگیز و تمنامند باشد و مرتب چندوجهی رشد بکند و راه بیافریند. تفکر قوی کارل گوستاو یونگ و با نظرات تصویریش در باب «سرنمادهای جمعی» چون «آنیما و انیموس یا سایه» دارای این مشکل اساسی است که انها چندنحوی و دارای فقدان یا ایهام نیستند بلکه در خودبسته اند. می توانند چیزهایی انسانی را خوب توضیح بدهند اما این توضیحات جلوتر نمی روند یا ملتهب و چندوجهی نمی شوند. از یکجایی دچار تکرار می شوند و تبدیل به یک «شابلون یا نقشه ی بررسی» می شوند. ازینرو بقول فروید «یونگ فقط روبناهای امواج بزرگ ضمیر نااگاه» را دیده بود. همانطور که فروید بشخصه دچار «کمپلکس و رویای ادیپ» بقول لکان بود و ازینرو لکان از در عقبی نگاه فروید وارد می شود و انگاه او را به جاهایی می برد که فروید شاید فکرش را نمی کرد و یا امکان شناختش بنا به دانش آن زمان برایش نبود. همانطور که لکان را می توان به جاهایی برد که شاید لکان جراتش را نداشت و فکرش را نمی کرد. زیرا هر اظهار نظر ما از لکان در واقع خوانش و تاویلی است و لکان نهایی وجود ندارد. مشکل تفکر خوب کارل گوستاو یونگ در این است که بیشتر اسیر ساحت خیال و تصویر است، تا اینکه بیشتر تبلور ساحت نمادین و تاویل افرینی باشد. یعنی به زعم ژیژک نظریه ی یونگ یک نظریه ی «خیالی/نمادین» است که عنصر اصلیش همان عنصر خیالی و تصویری است و به این خاطر خوب چندوجهی نمی شود. شما امروز با همان «روانشناسی تحلیلی» یونگ و با همان نمودارها روبرویید که کارل گوستاو یونگ بکار می برد. فقط اینجا یا آنجا تغییرات و تحولاتی در آن صورت گرفته است. در حالیکه نظرات فروید حداکثر سه نسل بعد از خویش را با نظرات مختلف و همزمان از جهاتی همپیوند را بوجود اورده است، بجز تاثیراتش در خیلی نظرات دیگر. یعنی نسل «روانشناسی من» از آنا فروید، «روانشناسی خود یا نظریه ارتباط ابژه ایی» از کوهوت، وینیکوت، ملانی کلاین و دیگران و سپس نظریه لکان و خوانشهای مختلف از لکان و این بازی تاویل آفرینی را پایانی نیست. زیرا بقول لکان «ساحت نمادین از آن باز نمی ماند که از نو نوشته بشود.». همانطور که بقول او هر روانکاوی بایستی «روانکاوی را از نو بیافریند»، با حفظ چهارچوب اصلی همزمان تاویل و راه خویش را در آن ایجاد بکند. راهی که هرچه بیشتر چندنحوی و تمنامند و رند باشد، قویتر می شود. ازینرو طنز در نگاه و نظریه لکان نقشی مهم ایجاد می کند. زیرا در نهایت این خنده است که هر انسدادی را می شکند، طبیعتا بایستی خنده ایی انقلابی باشد که دری به سوی خنده ها و تاویلهای نو و رقصهای نو باز می کند. اینکه حال بتوانی بقول نیچه با اندیشه و کلام و نوشتار برقصی و خدایی رقصان بخواهی.

مهین میلانی: “چند وجهی بودن” و “تأویل نو” دو تا از تعیناتی هستند که شما بر آن بسیار تکیه می کنید و می توانم بگویم در اکثر قریب به اتفاق مقالاتتان آن را مطرح کرده اید. یعنی فارغ از این که چه مبحثی را پیش رو دارید این دو وجه دیدگاهتان را همواره محور مباحث خود قرار می دهید. به صورتی که شاید گمان رود همه جا لزومی به ذکر آنها نیست. می توان یک جور های دیگری هم مسئله را دید. مثل این که فرض کنید در یک کار ادبی نویسنده به صورتی داستان را می برد جلو و در شرایطی که نشان بدهد شخصیتی یا شخصیت هایی از داستان فقط می توانسته است یک وجهی یا یک بعدی در آن عمل کند. در شرایطی بوده است که امکان “تأویل نو” وجود نداشته مگراینکه زمانی از آن گذشته باشد، یا خودشیفتگی و نارسیسم در شخصیتی بیانگر گفتمان اجتماعی خاصی است.

داریوش برادری: خوب با توجه به توضیحات بالا شاید لازم نباشد دیگر جواب این سوال آخری از منظر خودم را بدهم. با انکه جواب من نیز مطمئنا سوالات دیگری ایجاد می کند، زیرا نقد بایستی نقد بیاورد و در خود بسته نباشد. منظور من از چندوجهی بودن و تاویل نو دقیقا این خصلت بنیادین زبان و اندیشه و تمنامندی تنانه ی بشری است که تا شما چیزی می گویید و یا می طلبید، بشخصه دومعنایی یا چندمعنایی، دورگه یا چندرگه می شود. این خصلت زبان و تمنامندی بشری است. زیرا هر تمنامندی بشری در حوزه ی زبان رخ می دهد و به این خاطر از ابتدا شکافی میان «دال» و «مدلول» هست که از درونش حال معانی و تاویلهای نو بوجود می اید و یا می تواند بوجود بیاید.همانطور که هر واقعیت روزمره بدور یک «هیچی محوری» افریده شده است و در اطرافش امکانات دیگر این واقعیت به حالت واقعیت پتانسیل حضور دارند. مثلا شما یک جمله ی ساده را در نظر بگیرید. اینکه کودکی به مادرش می گوید «غذا می خواهم.» در این جمله ی خبری در واقع کودک از مادر می خواهد که به او غذا بدهد. اما چه کودک و چه مادر همزمان در این جمله بدنبال معانی و پاسخهای دیگر نیز می گردند. زیرا غذاخوردن انسانی در پیوند با عشق دادن و عشق گرفتن میان مادر و فرزند و همراه با دلهره هایش رخ می دهد و وقتی میان میل غذاخوردن و زیرمتن عاشقانه ی آن مثلا اختلالی بوجود بیاید، آنگاه مثلا ما با «آنورکسی نزد کودک» روبرو می شویم و اینکه کودک غذای مادر یا شیر مادر را پس می زند، چون حس می کند که مادر با عشق به او شیر یا غذا نمی دهد. یعنی غذا سمی می شود. همین حالت در همه ی حالتهای زبان جسم ما تا زبان متن ما وجود دارد و وقتی یک زبان و یا یک متن اما بخواهد این حالت تمنامند و چندوجهی کلام و زبان را سرکوب بکند، آنگاه تنانگی و زبانش و به همراهش همه ساختارهای زبانمندش، یعنی همه ی حیات سیاسی/ اقتصادی و فرهنگی و فردیش کم کم محکوم به انسداد ویا تک ساحتی می شود. زیرا همه ساختارهای انسانی ساختارهایی زبانمند هستند، بدنهایی زبانمند و تمنامند هستند. ازینرو لکان می گوید که «ضمیر نااگاه ساختاری چون زبان دارد». متن و جامعه و یا فرهنگی که اما بخواهد بر این شکاف میان دال و مدلول چیره باشد و پی به حقیقت مطلق ببرد و نماینده یا ولی فقیه او بشود، یا پی به واقعیت عینی و مطلق ببرد، بناچار دچار دور باطل و یا دچار دیکتاتوری می شود. از سوی دیگر زبان و کلامش مسدود و عقیم می شود و یا محکوم به تکرار و به جملات قصار و به تالیف و مونتاژ می شود و نمی تواند اورژینال و متفاوت بیاندیشد و بیافریند. اورژینال البته اینجا به معنای تولید ساختاری نو و متفاوت و راهگشا و خوانشی نوین از متون و بدنهای دیگر یا قبلی است، موضوع تولید رنسانس و نوزایی است و نه انکه خیال بکنی که می توانی کاملا متفاوت و مستقل باشی. هر تحولی در چهارچوب زبان و دیسکورس حاکم ممکن است و بدینوسیله که با شکاندن انسداد و یا با شکاندن دور باطل سیاه/سفیدی، خیر/شریش کاری می کنی که متن و کلام و تنانگی و فرهنگ و سیاست دوباره جاری و تمنامند بشود. یعنی از یکسو شفاف و از سوی دیگر چندوجهی و همراه با ایهامی باشد و راهی به سوی سرزمینهای نو و مواجهه شدنهای نو با دیگری و غیر و به سوی قدرتها و کامجوییهای نو بیافریند. مثل اینکه ما می دانیم چهارچوب کلی دموکراسی پارلمانی یا فردیت چیست و همزمان این دیسکورس و مفاهیم می توانند و باید تحول بیابند که نمونه هایش مثلا «دموکراسی تعویقی دریدا» و یا «دموکراسی رادیکال لاکلائو» هستند، یا فردیت و سوژه ی ناظر و حاکم به تمنای مدرن می تواند و باید به «سوژه ی تمنامند لکانی» و یا به «جسم بدون اندام دلوز» تحول بیابد تا قویتر و بازتبر بشود. طبیعی است که این توانایی تولید تاویلهای نو و چندوجهی و تمنامند می تواند به اشکال مختلف رخ بدهد اما اندیشه و نقد نو و یا هنر نو عملا کاری جز این نمی کند. خواه این کار را به شیوه ی لکان با نظرات فروید انجام بدهی، یا به شیوه ی جیمز جویس با زبان اربابان انگلیسی و چندوجهی ساختنش انجام بدهی، یا خواه اینکه بخواهی انسداد نارسیسسیک و سیاه/سفیدی، خیر/شری فرهنگ و زبان خویش را بشکنی، بدینوسیله که دوباره او و کلامش را زمینی و تمنامند و چندنحوی بیافرینی. یا انسدادش را به سان امتی تابع و از سوی دیگر هیستریک بشکنی و او را به ملتی واحد و رنگارنگ تبدیل بکنی و به همراهش بناچار دیکتاتور و دیکتاتوری را نفی بکنی. زیرا وقتی امتی در میان نیست، آنگاه دیکتاتوری نیز نمی تواند برجا بماند. زیرا برای عبور از شر بایستی از خیر نیز بگذری و برای عبور از ظالم بایستی از مظلوم نیز بگذری. زیرا انها دو روی یک سکه و نگه دارنده ی یک دیسکورس گرفتار و سیاه/سفیدی و محکوم به دور باطل هستند. همانطور که رنسانس به این معناست که من و شما و بقیه دوستان و روشنفکران و فعالان مدنی ایرانی بتوانیم این دور باطل را به تکرار دورانی و تحول افرین تبدیل بکنیم، بدین وسیله که به او «حقایق حذف شده اش» را برگردانیم تا پذیرفته بشوند. اینکه مثلا دموکراسی پسوند یا پیشوند اسلامی و شورایی ندارد و ابتدا وقتی او را پذیرفتی، حال می توانی همزمان ویژگی های ملی خویش را در آن نوزایی بکنی و یا رنسانسی مدرن بیافرینی و اینکه مثلا گفتمان و هویتی نو به سان گفتمان «عارف و عاشق زمینی، خردمند شاد و مومنان سبکبال» و راه رنسانسش بیافرینی که همه ی فیگورهای قبلی را «هاشور و خط» می زند، در کنار راهها و گشایشهای دیگر موجود و یا در راه. زیرا رنسانس به معنای پذیرش مبانی مدرنیت در فرهنگ خویش و به حالت نوزایی فرهنگی و تولید ذایقه های نوین و زمینی و مدرن و رند و چندوجهی است. ازین منظر نیز خوب بایستی مشخص باشد که می توان مثلا به وسیله ی اثر هنری دقیقا «انسداد و تک ساحتی بودن» یک دوران یا وضعیت را نمایان ساخت اما اگر حال متن دچار تک ساحتی بودن بشود و فقط مرتب انسداد را نشان بدهد، خوب در نهایت گرفتار معضل باقی مانده است. اینکه تعریفش از انسداد بشخصه مسدود و تک ساحتی بشود. در حالیکه موضوع این است که همین انسداد را چنان ملتهب و چندوجهی بسازی که تبدیل به انسداد در انسداد و با رگه های مختلفش بشود. اینکه انسداد به سخن گفتن دراید و بدینگونه انسداد را بشکند وگرنه این خطر است که اثر تبدیل به شعار یا مانیفستی بشود. زیرا موضوع این است که چیزی نیست که ملتهب و چندوجهی و دارای رگه های مختلف تراژیک/کمیک یا پارودیک نباشد و موضوع دقیقا همین است که زبان و دیسکورس مسدود را بشکنی، ذایقه ی مسدود و کاهنانه و عارفانه را بشکنی، بدینوسیله که دوباره همه چیز زمینی و تمنامند و بنابراین نمادین و چندنحوی می شود. زیرا بقول رولاند بارت «چگونه می خواهی گُرگ را بکُشیُ وقتی هنوز در گلوگاهش می زیی و با زبان او صحبت می کنی.» یعنی همان زبان سیاه/سفیدی یا مسدود را به شکلی اعتراضی حفظ می کنی و قدرتت را بدین خاطر ضعیف می سازی.

از شما بخاطر این سوالات خوب و بخاطر مصاحبه ممنونم.
با دوستی.

داریوش برادری
۲۰.۰۷.۲۰۲۰

————-

منبع: اخبار روز
https://www.akhbar-rooz.com

———————————————————–

متاسفانه بخش دیدگاه‌های این مطلب بسته است.