خون را به سنگفرش ببینید…

گزارش میدانی یک شاهد از ایران در باره چگونگی مرگ یک معترض تیرخورده ….

——————————————————–

زمانه:

در یک گزارش میدانی از ایران، یک شاهد چگونگی مرگ یک معترض تیرخورده را این گونه شرح می‌دهد:

«تا همین یک هفته پیش معمولی زندگی می‌کردم. آدم وقتی از خانه بیرون می‌آید فکر این را نمی‌کند قرار است یک غریبه در بغلش جان بدهد. چند دفعه دیده‌ام که جنازه برای کفن و دفن ببرند ولی اینکه از نزدیک ببینم یک نفر کشته می‌شود را ندیده بودم. تا حالا گلوله نخورده‌ام و کسی را از نزدیک ندیده بودم که گلوله خورده باشد. در فیلم‌های تلویزیون زیاد دیده بودم که یک نفر با گلوله زخمی بشود یا کشته بشود اما چیزی که دیدم مثل فیلم‌های تلویزیون نبود. همه جا آتش، دود و جمعیت بود و مغزم از داد و فریاد خودم و دیگران داشت می‌ترکید. چراغ‌های روشنایی شهری یا خاموش شده بودند و یا مردم آنها را شکسته بودند. صورت کسی که گلوله خورده بود را در روشنایی آتش بانکی که می‌سوخت دیدم. بیشتر از هفده یا هجده سال نداشت؛ شاید کمتر. نمی‌دانم وقتی توی بغلم بود هنوز زنده بود یا تمام کرده بود. مردم می‌خواستند او را ببرند اما دیدم فایده ندارد. وضعیتش طوری بود که به بیمارستان نمی‌رسید. یک دستم را گذاشتم روی جای گلوله و فشار می‌دادم و با دست دیگرم سعی می‌کردم به او ماساژ قلبی بدهم تازه اگر زنده است، زنده بماند. نبض نداشت. یکی این دستش، یکی آن دستش، یکی دست گذاشته بود روی گردنش ولی از هیچ جایش نبض نداشت.

چند روز است نمی‌توانم غذا بخورم. خیلی بد بود. هر فشاری که به قلبش می‌دادم احساس می‌کردم که خون بدنش از سوراخ گلوله پمپ می‌شود به بیرون. هرچه بیشتر محل گلوله را فشار می‌دادم فایده نداشت. زیرپوش او غرق خون بود و دستم لیز می‌خورد. خون روی لباسش سرد بود و شاید به خاطر هوا بود که شده بود مثل نشاسته. چند حرکت خفیف که شبیه رعشه بود در بدنش احساس کردم اما بیشتر شبیه مرده‌ها بود تا زنده‌ها.

مردم جمع شده بودند که کمک کنند یا ببینند چه خبر است. از زانوهایشان به کمرم ضربه می‌خورد. فشار جمعیت چند بار باعث شد بیافتم روی آن بیچاره. لباس خودم خونی شده بود. هر کس حرفی می‌زد. از سر و صدا دیوانه شده بودم. داد می‌زدم تا بقیه را ساکت کنم اما خودم صدای خودم را نمی‌شنیدم. شاید به قدری حالم بد بود که نمی‌فهمیدم دارد چه می‌گذرد. در حال خودم نبودم. فکر کنم صدایم بیرون نمی‌آمد و لال شده بودم. فکر می‌کردم که دارم داد می‌زنم ولی می‌فهمیدم که صدایم می‌پیچید توی خودم. از پشت سر یقه مرا گرفتند و با خودشان می‌کشیدند. می‌خواستم بگویم بگذارید کنارش بمانم اما نمی‌توانستم. یک گروه لباس شخصی با اسلحه کمری به سمت جنازه و مردم که جمع شده بودند حمله کردند. تیر هوایی زده بودند و مردم فرار می‌کردند ولی من متوجه صدای تیرهای هوایی نشده بودم. وقتی مرا می‌کشیدند تازه به خودم آمدم و صدای تیر هوایی را شنیدم.

اول بطری آب معدنی آوردند ولی با بطری نمی‌شد. مرا بردند داخل حیاط خانه یکی از همشهری‌ها و لباسهای بالا تنه‌ام را در آوردند. خون‌های روی دست و سینه‌ام را شستند. گفتند خونی بروی بیرون حتماً لباس‌شخصی‌ها دستگیرت می‌کنند یا با تیر می‌زنند. شلوارم خونی بود اما شلوار را کاری نمی‌شد کرد. یک تیشرت و یک کاپشن تنم کردند و از خانه بیرون آمدیم. همراهانی که نمی‌شناختم دستهایم را کشیدند و وسط جمعیت بردند. یکی از آن همراهان چندبار پشت شانه‌ام زد و داد کشید “برو، برو. برو وسط جمعیت.” یک دقیقه یا شاید دو دقیقه بین جمعیت راه رفتم اما دلم راضی نشد. برگشتم طرف آن جوانی که تیر خورده بود. زمین خونی بود اما از او خبری نبود. مردم گفتند که او را با خودشان برده‌اند؛ نمی‌دانم زنده یا مرده. بی‌شرف‌ها مثل گوسفند کشیده بودند و روی زمین خط خون بود.»

—————————————

متاسفانه بخش دیدگاه‌های این مطلب بسته است.