فهیم آزاد: “امارت اسلامی سرمایه” پایان پروژۀ دموکراتیزاسیون امپریالیستی در افغانستان

خلیل¬زاد به عنوان مأمور تام الاختیار دولت امریکا مأموریتش برای شکل دادن به آیندۀ سیاسی افغانستان را در همراهی قدرت های دیگر دارد به سرانجام می¬رساند. نیروی جنایتکار، متواری و قرون وسطایی طالبان که قرار بود “تار و مار” شود از جانب ارتجاع بورژوا-امپریالیست در هیئت یک نیروی مقتدر که ارادۀ تصاحب قدرت را تام و تمام در سر دارد به رسمیت شناخته شده است؛ بورژوازی جهانی و رسانه های مواجب بگیر از این هیولای جانی محصول پروژه های دولت امریکا و متحدانش قبح زدایی نموده و چنین در اذهان مردم عاصی از جنگ، فقر و جنایت القا می¬کنند که راه دیگری جز این نیست و باید واقعیت طالبان و ارادۀ آن و جریان های مشابه اسلام سیاسی را که در حقیقت چیزی نیست جز ارادۀ بورژوازی جهانی برای شکل دادن به آیندۀ سیاسی افغانستان تحت عنوان صلح پذیرفت و به آن گردن گذاشت. ….

1576

“امارت اسلامی سرمایه” پایان پروژۀ دموکراتیزاسیون امپریالیستی در افغانستان

فهیم آزاد

چنانچه بارها بیان داشته ایم پروژۀ مصالحه با طالبان و مشارکت آنها در قدرت سیاسی پدیدۀ جدید و غیر مترقبه نبوده و نیست، بلکه بلا فاصله پس از فروپاشی “امارت اسلامی” و مهندسی ساختار سیاسی جدید در محور حامد کرزی و احزاب و نهادهای اسلامی و قومی توسط سرمایه ¬داری جهانی به رهبری امریکا موضوع مشارکت بقایای متواری و خلع ید شدۀ طالبان مورد توجه برخی نهادهای سرمایۀ جهانی و متحدان امریکا در آن زمان قرار داشت. اما آنچه که این پروسه را در آن دوران به تأخیر مواجه ساخت نگاه قدرت حاکمۀ امپریالیسم امریکا به عنوان یگانه قدرت بلامنازع در مورد شکل دادن به نظم نوین کاپیتالیستی در جهان و منطقه بود. قدرت حاکمۀ امریکا به رهبری نیوکان¬ها با اتکاه به بازوی قدرتمند و زرادخانۀ عظیم نظامی اش می¬خواست نظم دلخواه خودش را در جهان واز آن میان خاورمیانه شکل بدهد که در عمل به دلیل رکود اقتصادی به خصوص بحران مالی ۲۰۰۸ این تلاش عقیم ماند. اما در ادامۀ فترت اقتصادی امریکا و ظهور قدرت های اقتصادی و نظامی و فعل و انفعالات منطقه¬یی است که نیروهای پراکنده و متواری طالبان و همچنان بقایای القاعده و سایر نیروهای اسلام سیاسی به رهبری مستقیم پاکستان و کشور های حوزۀ خلیج با بهره گیری از سرخورده گی و نارضایتی روز افزون مردم دوباره سازمان داده شدند و آتش جنگ در زمین افغانستان را شعله ‌ور نمودند، در یک چنین وضعیتی بود که مسالۀ به رسمیت شناسی و سهیم ساختن طالبان در قدرت دولتی مطرح شد و تلاش های کنونی امریکا و قدرتهای سرمایه داری و منطقه ¬یی در جهت تحقق آن در منصۀ عمل است.

در ضمن در کنار همسویی و همجهتی تاریخی امپریالسم امریکا و جنبش¬های اسلام سیاسی نیروهای نظامی امریکا و متحدانش در ناتو نمی توانستند و نمی¬توانند مشروعیت حضورشان در افغانستان را بدون موجودیت نیرویی چون طالبان در اذهان عمومی، چه در امریکا و چه در سطح جهان، توجیه نمایند؛ بناءً هر دو (هم امریکا و هم طالبان) مشروعیت کشتار، اشغالگری و جنگ و جنایات شان را از وجود همدیگر می¬گیرند. این امر همین اکنون نیز در مورد رابطۀ طالبان و امریکا صادق است. شکل دادن به “شورای عالی صلح” و بر پا داشتن دفاتر نماینده¬ گی امارت اسلامی طالبان در کشورهای مختلف منطقه از ترکیه تا قطر تلاشی بود در جهت تسهیل پیوست طالبان و در کل همکاسه ساختن نیروهای اسلام سیاسی در افغانستان. ولی آن¬چه که تلاش¬های امروزه برای کشانیدن طالبان به پای میز مذاکره و در نهایت ختم منازعه و جنگ را از گذشته متفاوت و متمایز می¬سازد وارد شدن قدرت¬های مختلف منطقه¬یی و جهانی در شکل دادن به این سناریو و در رقابت با هم دیگر می¬باشد.

دولت پاکستان که یکی از حامیان اصلی طالبان به شمار می¬رود، پیوست تلاش های قدرت های دیگر منطقه¬ یی و جهانی برای شکل دادن به آیندۀ سیاسی افغانستان این بار “مستقل” از بازیگران دیگر منطقه ¬یی وارد کارزار شده و کنفرانس لاهور را که تحت عنوان مفاهمه و تبادل نظر “بین¬الافغانی” فراخوان داده شده بود با حضور چهره های شناخته شدۀ مزدور ارتجاع اسلامی از جمله گلبدین حکمتیار برگزار نمود. اما نماینده¬گان رسمی طرفین اصلی، طالبان و حکومت وحدت ملی به رهبری غنی، در این نشست غایب بودند. آنچه که عیان بود و است دولتمردان پاکستان با این نمایش خواستند که پیشاپیش موقف و جایگاه اشرف غنی را در مذاکراتی که به تاریخ ۲۷ جون برگزار گردید تضعیف نمایند. اشرف غنی به عنوان نمایندۀ جناحی از قدرت حاکمه که در یک موقعیت انفعالی و طرد شده قرار گرفته است، هرچند نقش پاکستان در مورد طالبان و حمایت از آن را به شکل واضح بیان نمود، اما مانند گذشته از یک موضع ضعیف و بی ثبات تلاش نمود تا به همتای پاکستانی اش از در آشتی و مفاهمه پیش آید و آن¬ها را به سهیم شدن در پروسۀ شکل دادن به امارت اسلامی سرمایه و تأمین منافع استراتژیک و بلند مدت پاکستان از آن طریق ترغیب نماید. غافل از آن که پاکستان در این مورد مشخص نیاز به تأیید و رهنمود دولتی که عمر اقتدارش به پایان رسیده و خود فاقد صلاحیت و اراده است ندارد. مقدم بر همۀ این ها پاکستان و سایر قدرت های محلی و منطقه¬یی در متن وضعیت پیش آمده در سطح جهان، از جایگاه و موقعیتی برخوردار شده اند که بتوانند در همراهی و حتی فارغ از تأیید قدرت های سرمایه¬ داری به ویژه امپریالیسم امریکا منافع استراتژیک خودشان را دنبال نمایند.

بر همین اساس و با توجه به وضعیت جدید پیش آمده در عرصۀ سیاست بین¬المللی است که طالبان، و به یک معنی دولت پاکستان، حکومت پوشالی به رهبری اشرف غنی را طرف مذاکره و معاملۀ خودش نمی¬پندارد و همچنان مشروعیتش را به عنوان یک دولت به رسمیت نمی¬شناسد؛ به همین دلیل چه در کنفرانس لاهور و چه در سفر رسمی اشرف غنی هیچ یک از جناح های مختلف طالبان در این همایش ها شرکت نداشتند و به درخواست های مکرر و تضرع های پی هم قدرت حاکمه به رهبری غنی برای مصالحۀ بدون قید و شرط و پیوستن شان به حاکمیت وقعی نگذاشته و نمی گذارند؛ در عمل نیز دولت وحدت ملی که جناح های متشکلۀ آن هر کدام در پی تأمین منافع سیاسی خود هستند و نتوانسته و نمی¬توانند یک دست و متحد وارد شده و به عنوان یک قطب و خط سیاسی از آنچه که “دست¬آورد” می¬خوانند به دفاع برخیزند و اقشار و نیروهای اجتماعی یی را که مخالف طالبانیزه شدن حیات سیاسی و اجتماعی جامعۀ افغانستان هستند در این پروسه نماینده¬گی نمایند.

شاید ارجاع و توجه دادن به این مسأله برای خوانندۀ مطلع از چند و چون واقعیت های جاری افغانستان نالازم به نظر برسد که اکثریت قریب به اتفاق نهادها و مجامع سیاسی و فیگورهای فعال سیاسی یی که در این همایش¬ها از جمله آخرین مورد آن که “نشست بین-الافغانی” دوحه به میزبانی مشترک آلمان و قطر باشد، از ارباب¬زاده های میراث خور، از لیبرال تا ملی-مذهبی، از نماینده¬گان غیررسمی دولت پوشالی تا لیبرال های خِرَدباخته و ناسیونال-رفرمیست به لحاظ باور ایدئولوژیک و مهمتر از آن منافع سیاسی هم-سنگ و هم¬سنخ طالبان و داعش هستند و از این جهت هم است که با طالبان و جریانهای اسلامی و پی¬آمد سیاسی – اجتماعی یی که پروژۀ یک دست سازی نیروهای ارتجاعی و در نهایت شکل دادن به امارت اسلامی سرمایه برای جامعه برای یک دوران طولانی خواهد داشت مشکل خاصی ندارند. قطعنامۀ پایانی هشت ماده یی نشست دوحه و خواست مندرج ایجاد دولت اسلامی به عنوان یکی از اساسی ترین خواست های طالبان و جریانهای دیگر اسلام سیاسی و تمکین اشتراک کننده گان این نشست و ذوق زده¬ گی زلمی خلیل زاد این موضع مشترک و منافع سیاسی اقتصادی مستتردر پُشت آن و همچنین به ثمر رسیدن پروژۀ صلح قدرت های امپریالیستی در رأس امریکا را به روشنی بیان می¬دارد.

نیروها و جریان های اسلامی-قومی و فیگورهای نیمچه لیبرالی که در این پروسه ها فعال مایشا اند از گذشته های دور تا امروز حاصل پروژه های سیاسی قدرت های سرمایه داری از جمله امریکا و در خدمت تحقق آن پروژه ها بوده اند. پیوستن طالبان و مهندسی امارت اسلامی سرمایه به یک معنی آغاز پایان پروژۀ “دموکراتیزاسیون امپریالیستی” در افغانستان است؛ که امریکا آن را در عرصۀ سیاست بین¬المللی برای شکل دادن به نظم منطبق بر منافع استراتژیکش به عنوان یک دوکتورین سیاسی به کار می¬برد. قدرت های دیگر جهانی و منطقه ¬یی از جمله چین و روسیه و … از آنجا که در صدد تأمین منافع و تحمیل هژمونی شان هستند ترجیحاً مایل اند که حریف (امریکا) را در چنان مخمصه و منگنه¬ یی قرار دهند که اگر این منطقۀ حساس و استراتژیک را کاملا ترک نمی کند، لااقل سهم و منفعت آن ها را در شکل دادن به آیندۀ سیاسی و نظم منطقه¬ یی پذیرفته و لحاظ نماید. همان گونه که در گذشته نیز بیان داشته ایم با اهمیت جیو-استراتژیک که افغانستان از آن برخوردار است امریکا و متحدانش به همین ساده¬ گی از آن دست بردار نخواهند شد و تلاش خواهند نمود که حضورشان را در اشکال متنوع دیگری دنبال نمایند. بنابراین تلاشها برای شکل دادن و مهندسی امارت اسلامی سرمایه که دیگر نیاز به رویکرد و ظواهر “دموکراتیک” را لازمی نمی سازد از این حقیقت و عینیت جدید در وضعیت جهانی نظام سرمایه¬داری آب می¬خورد.

خلیل¬زاد به عنوان مأمور تام الاختیار دولت امریکا مأموریتش برای شکل دادن به آیندۀ سیاسی افغانستان را در همراهی قدرت های دیگر دارد به سرانجام می¬رساند. نیروی جنایتکار، متواری و قرون وسطایی طالبان که قرار بود “تار و مار” شود از جانب ارتجاع بورژوا-امپریالیست در هیئت یک نیروی مقتدر که ارادۀ تصاحب قدرت را تام و تمام در سر دارد به رسمیت شناخته شده است؛ بورژوازی جهانی و رسانه های مواجب بگیر از این هیولای جانی محصول پروژه های دولت امریکا و متحدانش قبح زدایی نموده و چنین در اذهان مردم عاصی از جنگ، فقر و جنایت القا می¬کنند که راه دیگری جز این نیست و باید واقعیت طالبان و ارادۀ آن و جریان های مشابه اسلام سیاسی را که در حقیقت چیزی نیست جز ارادۀ بورژوازی جهانی برای شکل دادن به آیندۀ سیاسی افغانستان تحت عنوان صلح پذیرفت و به آن گردن گذاشت. نشست دوحه، چگونه گی برگزاری آن و نقش خلیل زاد به عنوان سناریو نویس و کارگردان اصلی”مذاکرات بین¬الافغانی” تلویحاً به معنی معرفی سران و مجریان “امارت اسلامی سرمایه” که به همین زودی در ضیافت و مراسم رسمی به قدرت سیاسی جلوس خواهند نمود برای مأمورین و نهاد های سیاسی اجتماعی افغانی بود که به رسم بعیت در این همایش آورده شده بودند و در ازای این پابوسی تحایفی از امیر¬المؤمنن دریافت داشتند.

اما آنچه که در این میان مایۀ تأسف و درد آور است سکوت و انفعال نیروهای سیاسی و اجتماعی یی است که ادعای نماینده¬ گی از خواست و مطالبات بر حق مردم برای یک زنده¬ گی انسانی را دارند؛ مخصوصاً بازمانده گان چپ که قاعدتاً هدف فعالیت سیاسی شان را باید نشان دادن راه برای تغییر وضعیت موجود و تجزیه و تحلیل از روندهای عینی یی که در نتیجۀ آن تحولات و رویداد های سیاسی رقم می¬خورد باشد. نیروهای چپ در تحولات جاری چنان از صحنه غایب و منفعل تشریف دارند که تو گویی با جهان عینی وداع گفته باشند. این بر نیروهای سوسیالیست و انقلابی و فعالان کارگری و جنبش آزادیخواه از جمله جنبش زنان است که با تجزیه و تحلیل عینی از پروسه های جاری، نقش نیروهای سیاسی، وضعیت منطقه، و تحولات بین¬المللی و بر متن آن رقابت، تعارض و تقابل قدرت های سرمایه داری برای شکل دادن به آیندۀ سیاسی افغانستان را به تحلیل گیرند و از طریق آن قطبی را شکل دهند که در نتیجۀ آن این سناریو نتواند یک سره بر مبنای اهداف و منافع ارتجاع بورژوا- امپریالیستی و ایادی محلی و منطقه¬یی آن شکل گیرد.

البته این جا مُراد به هیچ صورت موضعگیری صرف و بر پا نمودن هیاهو و پرداختن اخلاقی نسبت به مسایل و روی دادها نیست. موضع گیری در قبال مهم ترین رویدادهای سیاسی که نتایج پایدار و ماندگاری برای جامعه در پی دارد از جمله پروژۀ صلح و شکل دادن به “امارت اسلامی” سرمایه ، چنانچه متکی به تجزیه و تحلیل از روندهای عینی نباشد، در نهایت جهت ادای دین اخلاقی در سطح ارجاع به ارزش¬های متفاوت دو طرف این مجادله باقی خواهد ماند. با تأسف بیشترین موضع¬گیری هایی که تا اکنون از جانب نیروها و فعالان چپ در قبال روی دادها و پروژۀ شکل دادن به “امارت اسلامی سرمایه” انجام یافته است از یک چنین منظر و نگاهی صورت گرفته است. منظر و نگاهی که نه تنها کافی و رهگشا نیست بلکه گمراه کننده و عمیقاً مضرهم است. مضر است چون افراد و آحاد جامعه از جمله اقشار و طبقات مزدبگیر و زحمتکش را در یک موضع انفعالی قرار می¬ دهد و به آن¬ها این ذهنیت را القا می¬کند که انتخاب “ارزش¬ها” امر ثانوی است، قبل از هر چیز دیگری باید به صلح دست یافت و صلح نیاز فوری خوانده می¬شود. صدالبته که صلح و خواست تأمین آن امر خواستنی و معقول است ولی کدام صلح و با چه محتوایی؟ بورژوازی جهانی و ایادی محلی آن امروزه تحت لوای صلح ارتجاعی دارند یک آیندۀ سیاه و استبدادی را برای نسل های متوالی پی ریزی می¬ کنند تا از آن طریق منافع استراتژیک دراز مدت شان را ضمانت نمایند.

جدال بر سر شکل دادن به آیندۀ سیاسی جامعه یک جدال گفتمانی و ارزشی صرف نیست. این جدال در عرصۀ اجتماع و در زمین واقعیت پیش برده می¬شود؛ بناءً بر نیروهای آزادی خواه، فعالان سوسیالیست کارگری، جنبش زنان و جوانان است که برای رفع و دفع این وضعیت و شکل دادن به آیندۀ جامعه به نفع اکثریت مردم زحمتکش از زن و مرد و عقیم ساختن پروژه های ارتجاع بورژوا-امپریالیستی به صف مستقل خودشان شکل دهند. این یگانه و معقول¬ترین راه ممکن برای خلاصی و رهایی از این بربریت است که بورژوازی جهانی و نیروهای ارتجاعی بیشتر از چهار دهه به مردم تحمیل نموده اند.

———————————————
منبع: صفحه فیس بوک نویسنده
https://www.facebook.com

متاسفانه بخش دیدگاه‌های این مطلب بسته است.