تقی روزبه: هیولای ولایت مطلقه، و نقش هاشمی رفسنجانی در برساختن آن!

بقاء نظام با پروار شدن هیولائی بنام ولایت فقیه، میراث به جامانده از رفسنجانی، گره خورده است و بقای این هیولا با حذف مستمرمخالفان و سودای یکدست کردن صفوف خود گره خورده است. خودخوارگی (تصفیه و سرکوب مداوم) هم رمز بقاء تاکنون رژیم بوده است و هم رمزبه تحلیل رفتن و مواجه شدن با بحران هائی به مراتب مهیب تر ….

آیا رفسنجانی آن گونه که ادعاکرده می تواند در گورخود آرام بخوابد؟!

تقی روزبه

میراث هاشمی!
هاشمی رفسنجانی به عنوان یکی از بنیان گذاران و سازمان گران اصلی جمهوری اسلامی و از یاران درجه اول و مورد اعتماد خمینی بویژه در مقاطع بحران های بزرگ و عبوردادن نظام از آن ها نقش برجسته ای داشته است: او به عنوان یک اصول گرای “معتدل” وعملگرا، و مصلحت سنج، جایگاه و گفتمان خود را مشی اعتدال که مدعی بود که عین آموزه های اسلام است تعریف می کرد. مشی فوق در عملکرد سیاسی اش به شکل قرارگرفتن میانه “افراط و تفریط” جناحها و ایجاد موازنه بین آن ها، و لاجرم دور و نزدیک شدن به این یا  آن جناح در تناسب با اوضاع و احوال و خلاصه گهی به میخ و گهی به سندان کوفتن بروز پیدا می کرد. اما هیچ گاه هدف اصلی خود را که حفظ نظام و دور کردن خطر از آن بود در این مانورها گم نمی کرد. بهمین دلیل هم خللی در “عشق” او به رهبر ضمن انتقاد از پاره ای تندروی ها و خطاها ایجاد نمی شد. براین اساس می توان رفتار و مشی سیاسی او را هم چون وزنه تعادل بخش در حفظ نظام و دور کردن خطر خلاصه کرد. و در مواقعی هم که قدرت او در بالا به چالش گرفته می شد با مانور و نزدیک و دورشدن به این یا آن جناح و نیز با “مراجعه به آراءعمومی” سعی می کرد وزن خود در قدرت را افزایش دهد. بهمین دلیل نقش او معمولا در مواقع بحران و خطر بهم خوردن تعادل نظام بیشترمی شد.

نگاهی به نقش او در فرازها و بحران های مهمی که نظام با آن مواجه می شد دلالت برهمین واقعیت دارد: چنان که از همان بدو به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، نقش او در حل و فصل بحران هائی چون دوره نخست وزیری بازرگان و عزل بنی صدر، در ترمیدور اوائل انقلاب، دوره کهولت، بیماری و مرگ خمینی و نقش فعالش (به نمایندگی ضمنی از سوی دولتمردان همفکرش) در طرح ۷ گره و معضل اساسی که تنها بدست خمینی قابل حل بودند و باید وی قبل از مرگش نسبت به حل آنها اقدام می کرد که جملگی در زمره لوازم حیاتی انتقال آرام قدرت به دوره پساخمینی، محسوب می شدند.

گرچه رفسنجانی به طورشفاف و کامل به همه این موارد هفتگانه اشاره نمی کند، اما می توان آن ها را در صدور فرمان آتش بس و پذیرش قطعنامه سازمان ملل، عزل منتظری، فتوای حذف مرجعیت از شروط رهبری و تغییر قانون اساسی، برقراری رابطه با آمریکا و احتمالا فرمان پاکسازی زندان ها و شاید اخذ اجازه پنهانی خمینی برای تجهیز نظام به بمب اتمی- پروژه ای که رفسنجانی به هنگام ریاست جمهوری اش مصرا و به شکل کاملا پنهانی پی گرفت و بعدا هم بهنگام آغاز مذاکرات هسته ای سودای دست یابی به آن را به طورضمنی اعتراف کرد و مسئولیت آن را نیز خود به عهده گرفت، برشمرد. اما بیلان ریاست جمهوری رفسنجانی یعنی پیشبرد سیاست تعدیل اقتصادی در دوره پس از جنگ و دوره موسوم به سازندگی (با الگوی توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی و به سبک چین) که رفسنجانی همواره به آن می بالد، با تورم ۴۰ درصدی مواجه شد که منجر به نارضایتی عمومی و اعتراضات کارگری و حتی شورش های حاشیه شهرها شد. ترور مخالفان در داخل و خارج کشور و زندانی کردن روشنفکران و مخالفان سیاسی خود از دیگردست آوردهای دوره ریاست جمهوری وی بود. در پی افزایش اختلاف با جناح های دیگر پیرامون سیاست های توسعه اقتصادی داخل و روابط خارج و جنگ قدرتی که بین او و اصول گرایان محافظه کار مورد حمایت خامنه ای، کم کم ستاره اقبال رفسنجانی رو بافول نهاد. آن چه که بویژه موقعیت او را در ساختارقدرت تضعیف کرد، تضعیف پایگاه اجتماعی او و بهره گیری جریان های “راست و چپ” نظام از نارضایتی گسترده ای بود که در میان لایه های گوناگون جامعه علیه سیاست تعدیل اقتصادی و سرکوب ها بوجود آمده بود. با این همه علیرغم سیاست تضعیف او توسط محافظه کاران در دور دوم ریاست جمهوری اش، آنها هنوز در وضعیتی نبودند که بتوانند قوه مجریه را بدست گیرند.

تأکید فعال بر جنبه مغفول مانده و نادیده گرفته شده “توسعه سیاسی” در پروژه رفسنجانی، توسط اصلاح طلبان و باصطلاح جناح “چپ” موجب برآمد اصلاح طلبان و جنبش دوم خرداد شد. در دوره احمدی نژاد که نماینده دستگاه ولایت و نیروها و جریان های افراطی و از جمله سپاه بود، شاهد مخالفت رفسنجانی با این جریان و نزدیکی نسبی اش به اصلاح طلبان و نهایتا ورود مجدد به صحنه انتخابات ریاست جمهوری بود که با بیرون کشیده شدن نام احمدی نژاد از صندوق و متعاقبا با طوفان موسوم به جنبش سبز و نهایتا سرکوب گسترده آن مواجه شد. این تنها بحران بزرگی بود که او در بالا و هرم قدرت قادر به ایفاء نقش موثر در مهارآن نشد، متهم به حمایت از فتنه شد و از این طریق به ترمیم چهره خود در انظارعمومی پرداخت. با این وجود یک بار دیگر انباشت بحران و مشخصا بحران هسته ای و تحریم شدید بین المللی رژیم در دوره احمدی نژاد و البته حمایت فعال خامنه ای از سیاست های او، و پی آمدهای گسترده این بحران، انگیزه مداخله و بیرون کشیدن نظام از بحران در او دمید و عزمش را برای ورود به صحنه انتخابات ریاست جمهوری آن هم در سنین کهولت جزم کرد که البته با رد صلاحیت شورای نگهبان مواجه گشت. با این وجود رژیم برای خروج از ورطه بحران هسته ای و تحریم های بین المللی نیاز به محللی از تراز و نسخه او داشت. و چنین بود که روحانی که خود از کارگزاران کهنه کار رژیم و نزدیک به رفسنجانی بود، امکان یافت که با شرکت در انتخابات بر سر کار آید. و باین ترتیب یک بار دیگر سیاست های مورد نظر رفسنجانی البته بدون خودش، آنهم زیر انواع فشارها و کارشکنی ها امکان بروز پیدا کرد.

اگر بخواهیم از مهمترین میراث رفسنجانی سخن بگوئیم قبل از هرچیز باید از نقش بی بدیل او در برساختن هیولای ولایت مطلقه و مشخصا عروج خامنه ای سخن گفت. هیولائی که تا دم آخر نیز از او دفاع می کرد و عشق خود را به رخش می کشید. این که این هیولای برساخته شده آن گونه که رسم وفاداری ایجاب می کرد نسبت به ولی نعمت خود ادای دین نکرد و همواره سیاست تضعیف او را در پیش گرفت، و این واقعیت که فرزندش برای مشارکت در مراسم سوگواری مرگ پدر و کفن و دفن او باید از زندان به بیرون آورده می شد، نیز نمی توانست خدشه ای به اظهارعشق رفسنجانی به رهبر وارد آورد. تا مادامی که این هیولا زنده است، سلطنت خامنه ای و نظام ولایت مطلقه برقرار است، هاشمی و سایه اش در وجود او زنده است.

سوای متوهمین، حامیان جنبش سبز و اصلاح طلبان و آن افراد و لایه مستأصلی که هنوزهم به وقوع معجزه گشایشی در بالا و در دل نظام دل بسته اند، چه بسا در سوگ از دست دادن “لابی قدرت” چندروزی هم ماتم بگیرند و مرثیه سرائی بکنند و بر بی پدرشدن خویش در این فضای تیره و ظلمات نفس گیر اشک بریزند. اما بعید است بتواند تغییری مثبت در واقعیت کشاکش بیرحمانه در قدرت ایجاد کند:
بهرحال در منظومه و ساختارکنونی قدرت، مرگ کسی که به خاطر سابقه و جایگاه خود در برپائی نظام و در ساختار قدرت و توان لابی گریش، به نوعی نقش موج شکن در برابر یورش جناح حاکم به دولت و اصلاح طلبان و مدافعان اعتدال را بازی می کرد، و به آن ها این احساس و اعتماد را القاء می کرد که علیرغم همه بی مهری ها، خود را “خودی” و بخشی از نظام و متصل به نظام به حساب آورند، بی تاوان نیست. با چنین نقشی به ناگزیر فقدان وی خلأی را بوجود می آورد که رقابت برای پرکردن آن را دامن خواهد زد، بویژه که جناح حاکم را به صرافت مصادره اعتبار و نفوذ وی بر خواهد انگیخت.

اکبرهاشمی رفسنجانی به اعتبارنقشی که در بنیان گذاری نظام و نزدیکی به خمینی داشت و حتی بدلیل نقشش در عروج خامنه ای، خود را حامل روح و روان انقلاب اسلامی و روایت گر اصیل آن می دانست و مشی و مواضع خود را شاقولی برای تعریف یمین و یسار نظام. وی اردیبهشت سال ۹۵ در مراسم رونمایی از کتاب زندگی‌نامه‌اش گفته بود: «اکنون دیگر می‌توانم راحت بمیرم زیرا مردم تصمیماتشان را خودشان می‌گیرند و در این نزدیکی پایان عمر که راه انقلاب را مسدود کرده بودند آن را باز کردم” آیا واقعا او آنگونه که می پنداشت، توانسته بود راه “انقلاب” را بازکرده و آن را از گزند دستبرد”تازه به دوران رسیده ها” و یا مدعیان داع تر از کاسه ای چون مصباح یزدی ها، از پرتگاه های هولناک پیشاروی نظام نجات بدهد و حرکت رو به جلو و متعادل نظام را تضمین نماید؟. آیا او حق دارد که در گور خود آرام بخوابد؟ اگر واقعیت ها ملاک باشند نه ادعاها و آرزوها، آنها چیزدیگری می گویند: در شرایطی که جرنگ جرنگ تیز کردن شمشیرها و گرزها برای جدال های بعدی به گوش می رسد و شواهد و قراین متعددی آغاز فاز جدیدی از جنگ قدرت و فرارسیدن مجدد لحظه های خطیر”حجامت” و تضعیف را به تصویر می کشند، و پیام حذف رقبا از سوی خامنه ای و باندهای حاکم و سپاه، با شعار اقتدار نظام و فربه کردن نهادهائی که تجسم چنان اقتداری هستند و خامنه ای بدقت در سخنان اخیرش از آن ها نام برده است، به گوش می رسد، چگونه می توان راحت آرمید؟ پروژه جدید تضعیف دولت و پرونده سازی علیه آن و شخص روحانی ( با اعتراف گیری از بابک زنجانی و بازجوئی های اختصاصی سپاه) صدور تحکم تحقیق، بازجوئی و چه بسا احضار یا بازداشت” حسین فریدون برادر و مشاور دولت روحانی (در نقش “مشائی” دولت روحانی) توسط قوه قضائیه و سپاه و حمایت خامنه ای در حال کلید خوردن* است و اگر حریف تمکین نکند اجرائی خواهد شد، با چنین چشم اندازی بعید است که راه “انقلاب” باز شده باشد و رفسنجانی بتواند آسوده در گورش بخوابد. شاید هم رفسنجانی “زیرک و با فراست” با وقوف به چنین چشم انداز نفس گیری بود که به شکلی غافلگیرانه برای حامیانش، بار خود رها کرد و رفت!.

بقاء نظام با پروار شدن هیولائی بنام ولایت فقیه، میراث به جامانده از رفسنجانی، گره خورده است و بقای این هیولا با حذف مستمرمخالفان و سودای یکدست کردن صفوف خود گره خورده است. خودخوارگی (تصفیه و سرکوب مداوم) هم رمز بقاء تاکنون رژیم بوده است و هم رمزبه تحلیل رفتن و مواجه شدن با بحران هائی به مراتب مهیب تر ….

۲۰۱۷- ۰۱-۰۹

*- در نوشته بعدی به تشریح بیشتراین پروژه خواهم پرداخت

*- نوشته زیر برگرفته از مطلبی است که چندسال پیش پیرامون نقش رفسنجانی انتقال از دوره خمینی به دوره پساخمینی نگاشته شده است:
دخیل بستن رفسنجانی به خمینی در آستانه برگزاری مذاکرات هسته ای
ب- رفسنجانی بهنگام حیات خمینی و در آستانه مرگ وی ازکارچاق کن های اصلی نظام و فرد مورد اعتماد خمینی بود. آن مشکلات هفتگانه ای که رفسنجانی در گفتگوی اخیرش با فصل نامه به همه آنها اشاره نکرده است، مشکلاتی بودند نظیر پایان دادن به مساله جنگ با عراق (ضرورت خوردن جام زهر آتش بس و آرام کردن امت همیشه در صحنه)، معضل جانشینی وی که نیاز به حذف منتظری از یکسو و تجدید نظر در نظریه ولایت فقیه برای تبدیل آن به تن پوشی مناسب اندام کارچاق کن ها و از دیگر سو، تغییر قانون اساسی و…. از جمله بن بست هائی بودند که گشودنشان تنها ازعهده خمینی بر می آمد. بگفته رفسنجانی امام ۵ مورد آنها را حل کرد، اما نتوانست و یا نخواست یکی از مهمترین آنها یعنی گشودن گره کور مناسبات با دولت آمریکا را که باز هم خود وی در دفاع از بحران اشغال سفارت آمریکا موتور محرکه آن بود، حل بکند و چنانکه شاهدیم که این مشکل هم چنان بیخ ریش رژیم مانده است (رفسنجانی مدعی است که اگر خمینی مخالف آن بود، حتما آن را ابراز می کرد). ناگفته نماند که به وقت مرگ خمینی سردمداران حکومت بسیار نگران تداوم حیات جمهوری اسلامی بودند. تجربه تداوم بحران مناسبات با آمریکا نیز نشان می دهد که اگر معضلات دیگر با اشاره انگشت اقتدار خمینی حل نمی شدند، چه بسا با مرگ خمینی، شاهد زوال و فروپاشی (لااقل تدریجی نظام جمهوری اسلامی) بودیم.

آنچه که رفسنجانی فراموش کرد از خمینی بخواهد! معضل اصلی و مهمترین گره از گره های هفتگانه پیشاروی نظامی که شالوده و پایه اصلی اش بر ولایت مطلقه و رهبری فراقانونی بنانهاده شده است، حل معضل جانشینی خمینی بود. از همین رو لازم بود قبل از هر چیز در اولین فرصت توسط خود رهبر بیمار ولی هنوز زنده که واضع نظریه ولایت مطلقه فقیه و دارای مشروعیت برگرفته از مرجعیت و رهبری “انقلاب اسلامی” بود، حل و فصل می گشت. امری که مستلزم اولا دستکاری نظری و تئوریک ولایت در تناسب با وضعیت و عناصر موجود از یکسو بود، و تعیین اگر نه صریح اما ضمنی مصداق آن از دیگر سو که این خود به معنی انتقال مشخص قدرت حقیقی و اعتبار او از فراز سر ارگانها و گرایشها بود. با حل این مسأله دیگر انجام تشریفات مربوط به امر گزینش مساله مهمی نبود و فرصتی برای استخوابندی قدرت واقعی فراهم می شد. بدون استفاده از نفوذ کلام و “مشروعیت” خمینی مهار گرایشهای گوناگون و بشدت واگرایانه که در درون روحانیت چند مرکزی و طبقه سیاسی حاکم وجود داشت، و تغییر توازن نیرو به سود کفه رهبری از نوع مطلقه اش آنهم بدون داشتن شرط مرجعیت ناممکن بنظر می رسید.

و البته رفسنجانی در این مورد نه فقط در گرفتن حکم فقهی و حکومتی خمینی پیرامون جدا کردن شرط مرجعیت و فقاهت از ولایت و حکومتگری نقش درجه اول داشت، بلکه در روشن کردن مصداق آن نیز که در تقسیم کار حلقه نزدیکان به خمینی کسی جز خامنه ای نبود، نقش بی همتائی داشت. او به نقل از خمینی که “تا وقتی خامنه ای را دارید از چه نگرانید”، و ادعای وجود چند شاهد معتبر برای این ادعای خود، در گذاشتن سنگ بنای ولایت مطلقه دوران پساخمینی و گزینش شخص خامنه ای نقش بارزی داشت. او که در آن زمان اولویت و دغدغه اصلی اش رفع دشواری ها و بن بست های ورودبه دوره “پساامام” و ماندن و تثبیت نظام بود، بدلیل لحظه بینی اش قادر به فهم این نکته نبود که دارد بدست خود کود به پای نهالی می ریزد که مدل ولایت مشروطه دلخواهش را قربانی ولایت مطلقه و تمرکز مطلق قدرتی می کند که ممکن است روزی خانواده او را به محاکمه و زندان بکشاند و سایتش را فیلتر کند (رفسنجانی را باید بطورکلی طرفدار ولایت فقیه از نوع مشروطه اش دانست که از بالا و توسط خبرگان کنترل و نظارت می شود). او لااقل برای کنترل منافع خود و باندهای مربوط به خودش و نیز بقاء نظام در جهان کنونی به موازات غرش هیولای وحشتناک ولایت مطلقه، به پادزهری برای کنترل آن هم نیاز داشت!.

بی شک چنین پادزهری در بساط هیچ مستبدی با هر مرام و مسلکی وجود ندارد و آنچه از قید و بند هم به او تحمیل شود از بیرون و از پائین است. در هر حال خمینی رحل اقامت افکند و میراث هیولائی او درکالبد جانشینان و میراث دارانش به حیات خویش ادامه داد در حالی که شخص رفسنجانی محلل بزرگ این انتقال بشمار می رفت. در این فاصله و از آن زمان تا کنون رفسنجانی بکرات کوشیده است که از بالا و توسط مجلس خبرگان و یا گاهی با طرح شورای رهبری و یا بسیج روحانیت، بر اسب چموش قدرت که از سواری دادن لازم به او و حامیانش و یا روحانیت سر باز می زد و بقاء دراز مدت نظام را مورد تهدید قرارمی داد دهنه بزند، اما همه تیرهایش به سنگ خورده است. غافل از آنکه قدرت وقتی مطلق شد و وقتی از بستر زاینده خود جدا شد، دیگر مهار پذیر نیست. او که زمانی به باور حامیانش مرد عبور از بحران ها نامیده می شد، اکنون که ابرهای متراکم و همه جانبه بحران های سرنوشت ساز، آینده حکومت اسلامی را تیره و تار ساخته است، و همه امیدها و تلاش های بی وقفه اش را در تشکیل حکومت اسلامی را در معرض تهدید و نابودی قرار داده است، یک بار دیگر برای نجات نظام به تکاپو افتاده است. تکیه بر بالا و حل مشکلات از بالا و توسط بالائی ها مثل همیشه یکی از مهمترین ویژگی های تلاش های رفسنجانی را تشکیل می دهد. اینکه این تلاش ها در فضا و وضعیت جدید تا چه حد مثمر ثمر باشند، و اینکه بقول خود وی این بار افراطی ها تا چه حد با و فرصت و مجال بدهند، و اینکه تاکتیک اصلی وی در همراه کردن خامنه ای با سیاست های مورد نظرش با اتکاء به شکست برنامه های اجرا شده در سالهای اخیر و با افول ستاره اقبال احمدی نژاد و بحران های عظیم پیش روی نظام، تا چه حد مؤثر افتد -برغم فراهم شدن برخی شرایط بسود تقویت کفه سیاست های مورد نظر او- همه و همه بستگی به نتیجه کشاکش باندها و منازعات آنها دارد. در نزد او مسأله بر سر انتخاب گزینه نوشیدن و ننوشیدن جام زهر نیست، بلکه آنست که کدام گزینه به ماندن نظام بیشتر کمک می کند. آنچه که او در گفتگویش می گوید حاکی از آنست که هنوز هم امیدوار است که با رفرم کنترل شده و از بالا و در رأس آن برقراری مذاکره و ایجاد رابطه با آمریکا می توان نظام را از بحران های خفه کننده بیرون کشید.

آنچه که در این میان محرز است، مؤلفه عمومی و پایدار بحران و انباشت تضادهای داخلی و خارجی در هر صورت و با هر روندی که در پیش گرفته شود، بطور اجتناب ناپذیر، رژیم را در برابر انتخاب ها و گزینه های مهم و سرنوشت سازی قرار داده است که انتخاب هر کدام از این گزینه ها – چه انتخاب گزینه همگرائی با نظام جهانی و نیازهای سرمایه جهانی و چه گزینه واگرائی و یا گزینه های بینابینی- داری پی آمدهای مهمی در سطوح گوناگون، اعم از درون حکومتی، تحولات اجتماعی و در منطقه و در سطح جهانی همراه خواهد بود.

۲۰۱۲-۰۴-۱۰ ۲۲-۰۱-۹۱

http://www.lajvar.se/1391/01/23/14931

متاسفانه بخش دیدگاه‌های این مطلب بسته است.