“ده سال پس از ١١ سپتامبر” برگزیده شده از نشریه کارگر٬ ارگان رسمى حزب کمونیست سوئد (م.ل)

کمتر تاریخى به اندازه ١١ سپتامبر حافظه نسلهاى زنده را تحت تاثیر قرار داده است. اغلب ما سه شنبه ٢۰۰١ را بیاد میاوریم٬ روزى که دو هواپیماى مسافربرى غول پیکر خود را به برجهاى دوقلو در نیویورک کوبیدند٬ چیزى که بیشتر به صحنه اى از یک فیلم خیالى شبیه بود٬ ما بیاد میاوریم آتش را٬ انسانهایى که خود را از پنجره ها به بیرون از ساختمان پرتاب میکردند و بخصوص لحظه اى را که آن ساختمان عظیم با ابرى از دود و غبار بدنبال خود با خاک یکسان شد.

ده سال پس از ١١ سپتامبر
برگزیده شده از نشریه کارگر٬ ارگان رسمى حزب کمونیست سوئد (م.ل)
مترجم: پیام پرتوى
منتشر شده در تاریخ ۶ سپتامبر ٢۰١١

کمتر تاریخى به اندازه ١١ سپتامبر حافظه نسلهاى زنده را تحت تاثیر قرار داده است. اغلب ما سه شنبه ٢۰۰١ را بیاد میاوریم٬ روزى که دو هواپیماى مسافربرى غول پیکر خود را به برجهاى دوقلو در نیویورک کوبیدند٬ چیزى که بیشتر به صحنه اى از یک فیلم خیالى شبیه بود٬ ما بیاد میاوریم آتش را٬ انسانهایى که خود را از پنجره ها به بیرون از ساختمان پرتاب میکردند و بخصوص لحظه اى را که آن ساختمان عظیم با ابرى از دود و غبار بدنبال خود با خاک یکسان شد.

کسانى که حافظه خوبى دارند حمله به ساختمان پنتاگون در واشنگتن را نیز بیاد میاورند. اما بیشتر بعنوان پس زمینه. در جهانى که آمریکا با استفاده از نیروهاى نظامى خود حکومت میکند پنتاگون در مقایسه با دوقلوهاى مرکز تجارت جهانى وسیله تبلیغاتى خوبى نیست.
در رابطه با ١١ سپتامبر دو نام دیگر نیز فراموش نمیشوند: القاعده و اوساما بن لادن٬ دو فانتوم سرگردان با نقشى نامعلوم در جریانى که رخ داد٬ اما با اینحال تعیین کننده براى وقایعى که میخواست رخ بدهد. صورت ریشوى بن لادن٬ بهمان ترتیبى که بعدها در تاریخ نگارى توضیح داده میشود٬ تجسم شر است.

اکنون این مقاله نمیخواهد که در مورد حوادث ١١ سپتامبر صحبت کند. در عوض ما میخواهیم با یک بازنگرى گسترده اهمیت تاثیراتى که ١١ سپتامبر در ١۰ سالى که از حمله به نیویورک و واشنگتن گذاشت را توصیف نماییم.
با اولین نگاه اهمیت دوران ساز آن میتواند بعنوان نقطه عطفى تاریخى دیده شود. با ١١ سپتامبر جنگ بر علیه تروریسم را به ما دادند٬ نه تنها عملا٬ از طریق جنگ بر علیه افغانستان و عراق٬ بلکه بعنوان یک چهارچوب ایدئولوژیک گسترده جهت واکنشهاى امپریالیستى در تمام جبهه ها و کشورها.

١١ سپتامبر نه فقط حمله به ضوابط سازمان ملل و حقوق بین الملل را٬ مانند جنگهاى تجاوز کارانه٬ توجیه مینماید٬ بلکه نقض اصول بنیانى حقوقى میباشد که با اردوگاه کار اجبارى در خلیج گوانتانامو٬ شکنجه سازمان داده شده و تجاوز به زندانیان و آزار و اذیت و تعقیب تروریستهاى ادعایى٬ که اینجا در سوئد خود را از طریق اخراج غیر قانونى و تهوع آور دو مصرى٬ Ahmed Agiza و Mohammed Alzery به نمایش میگذارد.
و به این مسئله اضافه کنید که جنگ بر علیه تروریسم٬ در چهارچوب ایدئولوژیکى تحریک بر علیه اسلام و مسلمین٬ راه را براى حملات نژادپرستانه و احزاب آماده نموده است٬ و اهمیت دوران ساز آن متیواند بصورتى کامل قابل رویت است.

موفقیتهاى حزب دمکراتهاى سوئد (حزب راسیستى و نژاد پرست) نه فقط نتیجه جو نژاد پرستانه و/یا تنفر از خارجیهاست٬ که بر اساس تحقیقات علمى بر عکس کاهش یافته است٬ بلکه اسلام هراسى نیز امروز بخش جدایى ناپذیر ایدئولوژى و سیاست سرمایه دارى امپریالیستیست. جنگ بر علیه تروریسم اسلام هراسى را فراتر از محیط کهنه زیرزمین هاى راسیستها رام و مطیع میسازد.

با اینحال این بهتر است که چشم انداز خود را گسترش دهیم. بدلیل اینکه ١١ سپتامبر٬ زمانیکه برجهاى مرکز تجارت جهانى از هم فروپاشید٬ بخشى از یک مرحله تاریخیست که در جریان بود. لطفا به یاد بیاورید تجاوز جنگى ناتو بر علیه یوگسلاوى در سال ١٩٩٩ را٬ که به همان اندازه بر خلاف قوانین بین المللى بود که تجاوز بعدى آنها به افغانستان و عراق.
جهت به خاطر آوردن تصویرى از رویدادهاى ١١ سپتامبر ما باید ١۰ سال دیگر به عقب٬ آگوست ١٩٩١ بازگردیم٬ زمانیکه یک کودتاى دولتى رقت انگیز در مسکو رسما در دسامبر همان سال به اجرا گذاشته شد. این کودتا که بسرعت سرکوب شد راه را براى متلاشى شدن اجبارى اتحاد جماهیر شوروى هموار نمود.

تلاشى اتحاد جماهیر شوروى یک پیروزى بزرگ براى جهان سرمایه دارى٬ که سوسیالیسم را از سال ١٩١٧به بعد بعنوان دشمن اصلى رو در روى خود میدید٬ محسوب میشد. اتحاد جماهیر شوروى از سالها پیش در گرداب بروکراسى اسیر شده بود و در این رابطه سقوط  آن تفاوتى نمیکرد. حتى شرایط زندگى نامناسب در آن به اصطلاح سوسیالیسم واقعى نیز تهدیدى بر علیه سرمایه دارى به عنوان شیوه اى دیگر جهت سازمان دهى جامعه و اقتصاد محسوب میشد.
با نابودى سوسیالیسم واقعى در اتحاد جماهیر شوروى و شرق اروپا و پیشرفت سریع سرمایه دارى در چین٬ کاپیتالیسم به ناگهان تنها پادشاه جهان بود٬ یک پیروزى دوران ساز که بسرعت در تهاجم سرمایه دارى٬ تحت نام جهانى شدن٬ سرمایه گذارى شد. روابط سرمایه دارى در سراسر جهان در هر گوشه اى از زندگى انسانها گسترش یافت.

با استفاده از واژه هاى مارکسیستى ما میتوانیم بگوییم که کاپیتالیسم از دورن بحرانهاى عمومى که پس از سال ١٩١۴ و قبل از هر چیز پس از ١٩١٧ با آن دست به گریبان بود٬ اگر چه بصورتى موقتى٬ بیرون آمد٬ امرى که شرایط را براى گسترش جدید آن مهیا ساخت. دیگر مانعى بر سر راه جهت توجه به آن وجود نداشت.
اما هیچ چیز خوبى نیست که چیز بدى را به همراه خود نداشته باشد. براى کاپیتالیسم جنگ سرد نه فقط نشانه اى بود براى یک دشمنى واقعى با کشورهایى که کاملا خود را با سیستم جهانى سرمایه دارى تطبیق نداده بودند٬ بلکه قبل از هر چیز وسیله اى بود جهت تسلط سیاسى و ایدئولوژیکى.
ضد کمونیسم کشورهاى سرمایه دارى غالب را با یکدیگر متحد نمود و با آمریکا بعنوان رهبر بدیهى آن (مانند ناتو)٬ همانند چماقى بر علیه طبقه کارگر داخلى و همانند بهانه اى جهت ماجراجوییهاى جنگى امپریالیستها٬ مانند ویتنام٬ استفاده شد.

کاپیتالیسم به یک دشمن اصلى نیاز دارد٬ به دیوى نیاز دارد که خود و ادعاهاى توسعه طلبانه خود را توجیه نماید٬ بدون در نظر گرفتن اینکه این دیو واقعیست یا نه. جنگ سرد٬ بوسیله قدرتهاى بزرگ به راه انداخته شد و تا سال ١٩٩١ زنده نگاه داشته شد٬ اگر چه در طول این دوران اتحاد جماهیر شوروى تهدیدى جدى بر علیه آنها نبود.
به همین دلیل تلاشى اتحاد جماهیر شوروى یک خلاء سیاسى قدرتى را بوجود آورد. به چه کارى میاید ناتو بدون آن دشمنى که او در تئورى ناگزیر بود جهت نجات جهان با او بجنگد؟ به چکارى میاید آن ابزار نظامى پیچیده٬ بسیار تعیین کننده بخصوص براى آمریکا٬ بدون یک دشمن نظامى؟ چگونه میتوان گروههاى تنبیهى را بر علیه رژیمهاى نافرمان و جنبشهاى انقلابى در جهان سوم٬ بدون تهدیدات کمونیستى که از آن هراسان شد٬ توجیه نمود؟

همانطور که گفته شد پیروزى بزرگى بود. اما براى اینکه بتوان از آن بصورتى کامل سود جست٬ براى اینکه بتوان همه جهان را زیر پاهاى خود قرار داد٬ امپریالیسم ناچار بود که دشمن جدیدى را دست و پا کند.

چندان جاى تعجب نیست در اینکه قرعه به نام اسلام خورد. از نظر ایدئولوژیکى تضاد با اسلام عمیقا در سنت مسیحیان ریشه دارد و از نظر سیاسى در همان زمانى که انقلاب ایران در سال ١٩٧٩پیروز شد و رژیم مذهبى که انقلاب ایران آنان را بر اریکه قدرت نشاند٬ آنرا در دستور کار قرار داده بود. اما و همچنین قبل از هر چیز انگیزه هاى نیرومندترى وجود داشت٬ مانند اینکه بخش بزرگى از نفت و ذخایر نفتى جهان در کشورهاى اسلامى خاورمیانه وجود دارد.

فکر کنید که تا چه اندازه مناسب است! از طریق معرفى اسلام بعنوان دشمن اصلى٬ امپریالیسم نه تنها یک سنت هزار ساله را به یکدیگر ربط داد ( مانند اینکه میان بوته هاى هرز مبارزان خیالى تولید بشود)٬ بلکه او چهار چوبى ایدئولوژیکى بوجود آورد براى اینکه کنترل کامل خود را بر روى مهمترین محصول در اقتصاد فعلى کاپیتالیسم اعمال نماید. این انگیزه با عبارت نفت هجى میشود

همانطور که میدانید آمریکا و ناتو در افغانستان٬ عراق و لیبى جهت مبارزه با رژیمهاى تروریستى و براى ساختن دمکراسى و مدارس دخترانه میجنگند٬ و نه به خاطر اینکه به منابع نفتى خاور میانه دست پیدا کنند.

تدارک ایدئولوژیکى جهت آماده نمودن شرایط جنگ بر علیه تروریسم مستقیما پس از متلاشى شدن اتحاد جماهیر شوروى آغاز شد٬ از قضا بعنوان یک واکنش به کسانى که مانند Francis Fukuyama پیروزى کاپیتالیسم را بر سوسیالیسم واقعى بعنوان پایان تاریخ ارزیابى نمودند.
اینکه همه آینده ما سفرى دریایى بشود بر روى اقیانوس بى پایان نیروهاى بازار آزاد٬ همانطور که Fukuyama hävdade ادعا نمود٬ بدون مناقشه و بدون دشمنان٬ شاید رویاى یک لیبرال بود٬ اما در محافل قدرتمند سرمایه دارى این رویا بر اساس واقعیات بنا نشده و قبل از هر چیز خطرناک بود. همانطور که گفته شد کاپیتالیسم نیاز به یک دشمن بد ذات دارد.

از همان سال ١٩٩٣ ٬ یک سال پس از اینکه Fukuyama کتاب تحسین برانگیز خود “پایان تاریخ و آخرین انسان” (که او بعدها از نظرات داده شده در آن اظهار ندامت نمود ) را منتشر کرد٬ Samuel Huntington پروفسور در علوم سیاسى در دانشگاه هاروارد آمریکا٬ مقاله اى بحث انگیز را در Foreign Affairsتحت نام “برخورد تمدنها”٬ که مطالب آن چند سال بعد در کتاب “برخورد تمدنها: بسوى یک نظم جدید جهانى” بسط داده شد منتشر نمود.

تز Huntington اینست که مبارزه میان کاپیتالیسم و سوسیالیسم جایگزین مبارزه اى عمیق میان تمدنها بشود٬ مبارزه اى که کشورهاى غربى بر اساس نظرات Huntington نمیتوانند از طریق داشتن برترى در ارزشها در آن پیروز شوند٬ بلکه تنها از طریق برترى در جنگ قابل دستیابیست.

Huntington بخصوص مبارزه میان تمدن غربى (مسیحیان) و مسلمانان را برجسته مینماید٬ اما نه تنها این. در دراز مدت او تمدن هاى آسیایى را بعنوان تهدیدى هر چه بزرگتر میبیند. اگر جنگ بر علیه تمدنهاى آسیایى موفقیت آمیز بشود دشمنان دیگرى در صف ایستاده اند. تزهاى Huntington زمانیکه منتشر شدند چندان مورد توجه قرار نگرفت٬ اما کارت اسلام هراسى بر روى میز قرار گرفت و زمانیکه شرایط مساعد شد٬ بوسیله جرج بوش و پیروان بشدت محافظه کار او با خشنودى از روى میز برداشته شد.

گرد و غبار حاصل از خرابیهاى ساختمانهاى مرکز جهانى تجارت هنوز بر روى زمین ننشسته بود که بیانیه جنگ بر علیه تروریسم اعلام و آغاز شد. شکار تروریستهاى ادعایى بسرعت آغاز و فقط یک ماه بعد جنگ بر علیه افغانستان شروع شد.

همه چیز بسرعت و بر اساس طرحهاى از پیش آماده شده به اجرا گذاشته شد. آگاهى تئوریهاى توطئه آمیز را که دائما در رابطه با حوادث تماشایى روى میدهد تغذیه مینماید. اگر فقط از اعمال چند تروریست دست و پا چلفتى و آماتور چشم پوشى کنیم٬ شاید که سازمان سیا و اف بى آى دخالتى در این حملات داشتند؟
ما در این مورد نمیخواهیم گمانه زنى کنیم. به دلیل اینکه ضروى نیست. امر تعیین کننده اینست که جرج دبلیو بوش و دستگاه ادارى او از طریق استفاده از این تراژدى بعنوان تخته شیرجه اى براى  بکار گرفتن سریع یک سیاست نظامى و سیاسى از فرصتى که ١١ سپتامبر در اختیار آنها قرار داد سود جستند.

چگونگى اعمال این سیاستها کاملا روشن است و اینجا و آنجا در نوشته هاى پراکنده با ذکر جزئیات توضیح داده شده است.
در اکتبر ٢۰۰١ افغانستان توسط آمریکا و متحدانش٬ بصورت رسمى براى اینکه اوساما بن لادن را که رژیم طالبان در کابل شرایطى را جهت تحویل او اعلام نموده بودند٬ دستگیر کنند٬ اشغال شد.

مسئله عجیب و هشدار دهنده آن توجه گسترده ایست که جنگ بر علیه تروریسم در جهان غرب ایجاد نمود. تجاوز به افغانستان٬ بصورتى بزرگ و با شکوه عملیات “آزادى پایدار” (OEF)Operation Enduring Freedom نام گرفت٬ این تجاوز بدون مجوز سازمان ملل صورت گرفت و در نتیجه٬ بدون در نظر گرفتن تمام تلاشهایى که میخواست به آن لباس دفاع از خود بپوشاند٬ یک جنایت جنگى محسوب میشود.

به این مسئله این را اضافه کنید که این عمل جناتیکارانه تنها به افغانستان محدود نمیشود. تز دفاع از خود ادعایى٬ به سراسر جهان گسترش یافته است٬ با این نتیجه که نیروهاى OEF در جنگهایى با فرکانس پایین نیز٬ بعنوان مثال فیلیپین و در آفریقا٬ در حال انجام عملیات هستند.

ما در حقیقت میتوانیم بگوییم که آمریکا از طریق جنگ بر علیه تروریسم به خود این حق را داده است که در هر جایى مایل است٬ با اشاره به اصل دفاع از خود٬ جنگى را راه بیاندازد٬ یک نقض مکرر حقوق انسانى با کمک بقیه جهان که یا آنرا میپذیرند و یا تایید مینمایند.

سوئد یک مثال روشن است. در اوایل پاییز ٢۰۰١ ٬ فقط چند ماه پس از حمله٬ در پارلمان سوئد متفقا تصمیم گرفته شد که سوئد در چهارچوب “نیروهاى کمک به امنیت بین المللى”٬ آیساف٬ International Security Assitance Force, Isaf. (در حمایت از دولت جمهوری اسلامی افغانستان ، آیساف در افغانستان عملیاتى را با این مقاصد انجام میدهد: به منظور کاهش خواست و توان شورشگران، حمایت از رشد در ظرفیت و توانایی نیروهای امنیتی ملی افغانستان (ANSF) و تسهیل پیشرفت در حکومت و توسعه اجتماعی و اقتصادی به منظور فراهم نمودن یک محیط امن٬ با ثبات و پایدار است٬ محیطى که براى مردم قابل مشاهده باشد –  توضیحات فوق را از سایت آیساف٬ با کمى ویرایش٬ در این مقاله کپى کرده ام- مترجم)٬ نیروهاى پشتیبانى به افغانستان اعزام کند..

بتدریج این نیرو از جانب سازمان ملل تحریم شد. اما ایساف را قدرتهاى بزرگ اشغالگر سازماندهى نمودند و آن پیشنهادى که که پارلمان سوئد به آن لبیک گفت از جانب نیروهاى جنگى انگلستان داده شده بود و نه از جانب سازمان ملل متحد٬ امرى که از ضعف و زبونى دولتمردان سوئد سخن میگوید. در عرض یکشب موضع بیطرف بودن سوئد مهر و موم شد٬ این بدین معناست که سوئد فقط در عملیات نظامى تحریم شده در کشورهاى دیگر شرکت میکند و فقط در صورتى که درخواست از جانب سازمان ملل آمده باشد.
هیچیک از طرحهاى بعدى نمیتواند از شگرف بودن این تغییر بکاهد. جنگ در افغانستان نه بخاطر مدارس دختران و یا بخاطر دمکراسى٬ بلکه مسئله فقط به نمایش گذاردن قدرت و حاکمیت امپریالیستیىست. در عرض تقریبا دو قرن٬ این اولین بار است که سوئد در یک جنگ تجاوز کارانه امپریالیستى شرکت میکند.

مسئله قابل توجه پشتیبانى جمعى از این جنگ بود. نه تنها سوسیال دمکراتها مشتاقانه بر روى تابوت سیاسى خود میخ کوبیدند٬ بلکه در ابتدا با همان اشتیاق از جانب حزب چپ (حزب چپ معتقد به پارلمانتاریسم-مترجم) مورد پشتیبانى قرار گرفتند. نماینده آنزمان حزب چپ در کمیته دفاعى٬ Berit Johannesson٬ بر این تصمیم همگانى فقط یک تقاضاى جدید را اضافه نمود. او معتقد بود که در این گروه نظامى باید زنان بیشترى شرکت کنند.
پس از گذشت چند سال حزب چپ ازموضع خود در مورد جنگ در افغانستان عقب نشینى نمود و قبل از آن به جنگ تجاوزکارانه عراق پاسخ منفى داد٬ امرى که به نوبه خود تحسین برانگیز بود. اما یقینا موضع جدید آنها بر یک بینش حاصل از انتقاد از خود بنیان نهاده نشده بود٬ چرا که حزب در لفاظیهاى قلابى که تز جنگ بر علیه تروریسم را احاطه نموده از اصول خود منحرف شده است٬ امرى که ده سال بعد بدلیل پشتیبانى حزب چپ از مداخله سوئد در جنگ لیبى مورد تایید قرار گرفت.

ما این را از روى ستیزه جویى نمینویسیم٬ بلکه بخاطر اینکه یکى از جدیترین نتایج داخلى حاصل از جنگ بر علیه تروریسم را توصیف نماییم. زمانیکه سرمایه دارى امپریالیستى میتواند کلیه تشکلات سیاسى را گرد خود متحد سازد٬ بعلاوه چپ پارلمانى را٬ مسئله اى رخ داده است که نتایج بدى را بهمراه خواهد داشت.
١٩١۴ را بیاد بیاورید٬ آنزمان تقریبا همه احزاب کارگرى به انترناسیونال٬ از طریق حمایت خود از فعالیتهاى جنگى طبقات سرمایه دار کشورهاى مربوطه خود حمایت نمودند٬ خیانت کردند.

امروز جنگ بر علیه تروریسم یک چنین شرایطى را فراهم آورده است. اگرچه در حال حاضر این   شرکت در ملازمت با فعالیتهاى جنگى امپریالیسم صورت میگیرد.
اکنون ده سال است که جنگ بر علیه تروریسم ادامه دارد. نتیجه آن وحشتناک است٬ مانند تجاوز جنگى وحشیانه بر علیه افغانستان٬ عراق و لیبى٬ و شاید یقینا بزودى بدنبال آن اهداف جنگى جدید در جنگى بى پایان و بر اساس بیانیه خود بدون هیچ مرز قانونى. اما همچنین تعقیب غیرقانونى افراده متهم شده به تروریسم.

این جنگها جهانیست٬ اما عواقب آن محلیست. در اینجا٬ سوئد٬ این مسئله از اهمیت خاصى برخوردار است که قبل از هر چیز توده ها را بر علیه شرکت سوئد در جنگ بسیج نماییم٬ اما همچنین بر علیه قابلیتهاى تطابقى ایدئولوژیکى و حقوقى آن.

مسلما دمکراتهاى سوئد (حزبى راسیستى در سوئد) در کنار اشخاصى مانند Anders Behring Breivik (قاتل و راسیست نروژى) بیان صریح ترین و مبتذلترین الفاظ از اسلام هراسى هستند. اما به یاد بیاورید که اسلام هراسى رکن اصلى آن بخشى از برخورد تمدنها را به نمایش میگذارد که چهارچوب سلطه ایدئولوژیکى امپریالیستى را در یک جهان پساکمونیستى تشکیل میدهد. نژاد پرستى مبتذل یکى از محصولات امپریالیسم است٬ اگرچه بخشا ناخواسته و مردود اعلام شده از جانب نمایندگان فرهیخته تر آن.

بدین ترتیب ١۰ سال پس از ١١ سپتامبر شرایط میتواند تلخ بنظر آید. اما علیرغم تمام موفقیتهاى خود٬ امپریالیسم با تمام زشتیها و ناگواریهاى خود مظهربربریت در دوران ماست. و این امر همچنین نشانگر آنست که در جهان امروز انتخاب تنها بر سر سوسیالیسم  و یا بربریت است.

جهت خواندن مقاله بزبان اصلى لطفا بر روى لینک زیر کلیک کنید:

http://www.kommunisterna.org/nyheter/2011/09/10-ar-sedan-11-september

ارسال دیدگاه